رهاورد
ملائكه مي گويند پروردگارا آيا مي خواهي كساني را بگماري كه فساد كنند در زمين و خونها بريزند و حال آنكه ما خود، تو را تسبيح و تقديس مي كنيم؟ ما مي گوييم گرخيده ايم يا رب! و خداوند پاسخ می دهد من مي دانم چيزي [از اسرار خلفت بشر] را كه شما نمي دانيد... اگر سياست نه براي مردم باشد، كه "سياست براي سياست" باشد، كثيف تر از آن پيدا نمي شود، حالا چه عاملش مهندس باشد، چه دكتر، چه پرستار، چه راننده، و چه حتي هنرمند! چه سبز، چه زرد، يا قرمز و حتي صورتي. اصلا ذات بازي "سياست براي سياست" به اندازۀ كافي چرك است و حريص. آنقدر كه تمام قواعد اين بازي را هم دچار مي كند و مريض. ... دلزدگي از جنس اين روزهايي مان مي گويد كه اصلِ بي اساس "سياست براي سياست" آتشي در معركه مي اندازد كه هدف و نيت خير اوليه -خوشبينانه- را هم طعمۀ حريق مي كند. حتي اگر از اول بنا بر اين اصل نباشد. قانونش اين است. خلافش هم ثابت نمي شود، مگر اينكه تاريخ تصميم بگيرد خودش را تكرار نكند. حالا مصلحت انديشان مصلحتْ نابلد هرچه بخواهند صلاحيت اعمالشان را با نيت خيرشان توجيه كنند، جاي شك نيست كه بازي "سياست براي سياست"، "سياست براي قدرت و جاه"، "سياست براي رياست" و "سياست براي هميشه"، روزي به طرفين بازي اش خيانت مي كند و آنها را همراه قواعد بازي شان به عموم بينندگان شريف معرفي مي كنند -حتي اگر در آخرين لحظات خواسته باشند كه صورتشان را شطرنجي كنند!!- و سوت نهايي را به نفع تماشاگران مي زند –اين از خوشبختانه ش و متاسفانه ش اينكه در تاريخي دور و نامعين-. دلزدگي از جنس تاريخي مان هم مي گويد، انسان ها هميشه در تلاش براي ساختن اسطوره و داشتن قهرمان هستند و هميشه در جستجوي پاسخ به اين پرسش كه: "چه كسي قهرمان مرا برداشته؟". در يك بازي (بحث سياسيه)، اصولا بشر شناخته شده در تاريخ، مصر است كه در اطراف هياهو جمع شود تا بتواند از شخص معيني، طرفداري كند. (اين بين، رفتار يك بازيكن آرام و بي طرف در هنگام دعواي دو نفر ديده نمي شود، و شايد خيلي دير ديده شود، اما آن زمان، قبل از اينكه وير قهرمان سازي و قهرمان كشي از سر نيفتاده، نخواهد بود.) افتادن پرده ها و افزايش انزجار و نفرت از طرف مقابل نزاع، به شكل طرفداري از ديگري خود را بروز مي دهد تا روند قهرمان سازي تاريخي را طي كند و نتيجتا جايي در آسمانها او را بكارد، جايي كه پرستيدنش مقدس تر باشد. بعدها كه از قهرمان آسماني او، رفتار زميني و به جاي منش عرشيايي رفتار فرشيايي (!!) سر زد، بشر تاريخي خوب بلد است كه چطور بت شكني كند و دنبال اسطوره ديگري برود. اسطوره اي كه تر و تازه تر باشد، خوش رنگ تر باشد، و خوش ادبيات تر. حتي اگر آن "تازه اسطوره" قهرمان از ياد رفتۀ ديروز باشد. بدي اش اين است كه وقتي "چه نخواستن" مهمتر از "چه خواستن" شده باشد، ميل به قهرمان سازي در انتخاب هاي عمومي به شديدترين مقدار خود مي رسد. در اين صورت، اين روند ساختن و شكستن، نااميدي بيشتري را با خود به همراه دارد، چرا كه بشر، شرايطي را كه در آن دست به انتخاب زده، و نيازي كه در آن موقعيت زماني، به گريز و پناه گرفتن داشت را غالبا فراموش مي كند -"و انسان هميشه فراموشكار است"- و نااميدانه از انتخاب خود پشيمان مي شود و باز نياز به قهرمان جديد و نه پيدا كردن شيوۀ "قهرماني" جديد... ... اين روزها كسي را مي خواهد كه بيايد و به ما بگويد: "نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم*" و ما هم باورش كنيم. اميدمان ديگر روميِ روم يا زنگيِ زنگ را برنمي تابد. اين روزها سخت است... تلخ است... چراكه باور كردنمان ( ــَـ م) نمي آيد. روزهاي بي باور، يعني خودِ خودِ شب. اين شب ها كور است. چراكه روشني ندارد، اگر نوري داشت، به چشم ما تابيده مي شد و بينايمان مي كرد و ما را اينقدر "گم" نمي گذاشت. اين خانه خاموش است، چراغ بياور تا سويي بگيريم و سويي روشن برويم و بي سو و حتي كم سو نباشيم... ... هدف، هيچگونه طرفداري يا بي ارزش خواندن اشخاصي كه در اين دوره گذار از "خفه خونيسم سياسي" به "انفجار بزرگbig bang- " افكار و احزاب و آرا، منش نيكوتر و ارزش هاي بهتري را جلوه داده اند و يا ناديده گرفتن بعضي وقايع تاسف بار كه زائيده همان متمسكان به "سياست براي سياست" است، نبوده، هدف، ابراز يك سياست زدگي بي سابقه بوده است، و بس؟ تازه و آغاز: نون والقلم... ... پ.ن: اين مطلب قرار بود يك دلنوشته باشه، اما در حين نوشتن، هي كش اومد و كار به تحليل هاي آنچناني اما تا جاي ممكن، نگاه از بالا كشيده شد كه نويسنده وبلاگ نتوانست جلوي اين جريان را بگيرد، اما اگر جايي بود كه با منطق و اعتقادتون –و نه سليقه- مطابق نيومده مطرح كنيد، مخصوصا توي اينجور مسائل بايد جايي رو در نظر گرفت تا امكان جرح و تعديل و حذف و اضافه وجود داشته باشه. در هر صورت هميشه دعام –مخصوصا اين روزهاي اخير- اين بوده كه مواقع در هم بودن شب و روز، خدا خودش حق رو برامون سوا كنه. آمين... * از شعر "زمستان است"، اخوان ... كعبه اي بايد ساخت از جنس سماع طوافي بايد تا عبور از هشتمین چاکرا و ظهور بايد كرد در خود يك عصر جمعه منجي بايد شد هنوز عيساي ناصري در انتظار ظهور موعود بر صليب مي شود هر بامداد جمعه چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است . . . زمستان است... زمستان است... زمستان است... گفتنم نيامده بود و همين حالا آمده... اما اين نيامدن، به معني خالي بودن نبود چون پر از حس روز تولد 21 سالگي بودم و همين حس مجال نوشتنم نداد! امروز انگار كه 20 سال اول را كرده باشم توي يه بقچه و يك سنجاق قفلي گنده زده باشم روش و دوباره از 1 سالگي شروع كرده باشم و افادۀ يه دامن صورتي تورتوري رو پيش دوستان بدهم كه از اين بهار نيكو معلوم شود كسي امروز متولد شده و مي خواهد در هواي بزرگسالي، كودكي كند. منظور، لوس بودن نيست، منظور، طي طريق است. كودك، تنها يك كودك نيست كودك والد است كودك بالغ است كودك غالب است كودك ملكوت پروردگار است كودكي اي با طعم هميشه زندۀ توت فرنگي!!! گوجه سبز!!! گيلاس!!! به شيريني و خنكي بستني!!! و هر طعم هميشه تر و تازۀ ديگري كه قضاي دوران كودكي مرا و همۀ ما را به جا بياورد. پس اين باشد نماز من. وقتي كه شيريني نماز كودكي را نچشيده باشم و آزادي و آزادگي را انتخاب نكرده باشم، تمام آزادي ها را به اسارت كشيده ام و اگر تلاشي براي لمس پرواز نكرده باشم، از پرواز پرنده ها به وجد نخواهم آمد، چون با حسادتي كه زائيدۀ بي ايماني به توانائيهاي الهي ام است، حكم جلب پرنده ها را هم داده ام. از قول راحیل هم برايت بگويم: "آلبوم ها چقدر خاطره دارند از روزهائی که در آن نبوده اند از لحظه هایی که با هم نخندیده اند از فصل های نرفته!... ... فرقی نمی کند که کجا باشی بهار حتی از دیوارها هم عبور می کند!" يك بار بر ما تولدي رفت و آمديم كه نه به آن يك بار تولد بسنده كنيم، آمديم كه متولد شدن را، متولد كردن را ياد بگيريم و مردن را و مراندن را از ياد ببريم. وقتي كه كودك مي شويم، يا وقتي سكوت مي كنيم و به آواز خدا گوش مي دهيم و وقتهاي مقدس ديگر (كه به تعداد آدمها ضرب در بي نهايت راه و وقت وجود دارد) آنوقت است كه ما متولد مي شويم و وقتي متولد مي شويم است كه مي توانيم متولد كنيم و وقتي كه متولد مي كنيم مي بينيم كه يك بار ديگر متولد مي شويم و اين چرخه مي چرخد و باز بار ديگر تولدي و ميلادي و ولادتي كه اين چرخ راه بيفتد و بچرخد و سرعت بگيرد و طي كند تا برسد به ساحلي كه مسيرش خود، مقصد است و از قول قيصر: "موجيم و وصل ما، از خود بريدن است ساحل بهانه اي ست، رفتن رسيدن است" اين چرخ ما گاهي تك چرخ هم مي زند محض تغيير زاويۀ نگاه!!! و اين زاويۀ جديد، و اين تغيير، و اين نگاه... خوب است!! ۲۱ سالگي و همان ۱ سالگي ام آمده كه تلاش كند كه بگويد "كودكي" تاريخ مصرف ندارد، حتي اگر خلافش ثابت شود... آمده سعي كند كه به بهار اجازه بدهد حتي از ديوارها هم عبور كند چه برسد از پنجره... الف) پایین تر نه. همان بالا بمان، همان بالا. دست مرا بگیر و آن بالا پیش خودت مهمانم کن. می خواهم روی ماه خداوندم را ببوسم... (گزيده هايي از كتاب مريم مجدليه- جبران خليل جبران-قسمت دوم) (الف) در يكي از شب ها، عيسي از كنار زنداني در برج داود گذشت در حالي كه ما پشت سر او راه مي رفتيم. ناگهان ايستاد و گونه هايش را بر سنگ ديوار زندان نهاد و گفت: اي برادران روزگار كهن من! دل من با دل هايتان از پشت اين ديوار مي تپد. اي كاش مي توانستيد در آزادي من خود را آزاد كنيد و همراه من و دوستانم گام برداريد. شما زنداني هستيد اما تنها نيستيد. چه بسيار زندانياني هستند كه در خيابان ها راه مي روند و با اين كه بال هايشان نشكسته است اما همچون طاووسان بال مي گشايند ولي پرواز نمي كنند. اين ديوارها فرو خواهند ريخت. و از اين سنگ ها شكل هاي جديدي خواهند ساخت و شما در روزگار آزادي جديد من آزادانه خواهيد ايستاد. عيسي چنين گفت آنگاه به راه خود ادامه داد اما دستش را بر روي ديوار زندان مي كشيد تا اينكه از برج داود دور شديم... (ب) براي نخستين بار دوستانش را كه تعدادي از مردان و زنان سرزمين شمالي بودند، برگزيد. آنان برده نبودند اما تني نيرومند و روحي بي باك داشتند. و در بيست سال گذشته جهان را با شجاعتشان در برابر مرگ و بي پروايي شان به تعجب واداشتند. عيسي هرگز طرفدار برده اي كه دشمن اربابش است نبود. او حتي از اربابي حمايت نكرد كه ضد برده اش باشد! او از هيچ مردي طرفداري نكرد كه بر عليه ديگري باشد. (ج) پس چون صدايش بريده شد، روزها نيز خاموش شدند. و چيزي نماند جز پژواك سخنانش در خاطراتم، اما ديگر صدايش به گوشم بازنخواهد گشت. يكبار او را شنيدم كه مي گفت: با نور اشتياق به سوي كشتزارها برويد و در كنار زنبق ها بنشينيد تا به سخنان او با خورشيد گوش فرا دهيد! او براي شما جامه نمي بافد و با چوب و سنگ خانه اي برايتان نمي سازد اما، او آواز مي خواند. (د) عيسي مسيح: هميشه به ياد داشته باشيد! دزد، نيازمند است. دروغگو، ترسو است. صيّاد، اگر شكار شبتان نشود، شكار نگهبان ظلمت خويش است. از شما مي خواهم بر همه ي آنان دلسوزي كنيد. اگر به خانه هايتان آمدند، درهايتان را بر روي آنان بگشاييد و در كنار سفره تان بنشنيد و اگر آنان را نپذيريد، در هيچ عملي كه انجامش مي دهند، بي تقصير نيستيد! حكمِ حكم: "چراگاه" كه نيست، "چرا" گاه است! فرضِ فرض: كاش "چراگاه" بود...
حكمِ فرض: اندك اندك زين جهانِ هست و نيست نيستان رفتند و هَستان مي رسند لاغران خسته از مَرعا*ي عشق فَربَهان و تندرستان مي رسند
* مَرعا: چراگاه پ.ن: فرضاً آمده بودم بريزم، بپاشم، بروم، مولاناي شمس خدا حكماً آمد، ريخت، پاشيد، رفت... (گزيده هايي از كتاب مريم مجدليه- جبران خليل جبران-قسمت اول) (الف) دهان او همچون دل انار بود و سايه ي چشمانش ژرف... بسان مردي كه نيروي خود را مي شناسد، لطيف بود. پادشاهان زمين را در خواب هايم ديده ام كه براي اداي احترام در برابر او ايستاده اند. دوست دارم صورتش را توصيف كنم اما نمي دانم چگونه؟ او همچون شبي بود به دور از تاريكي و مانند روزي كه غوغاي رود را نمي شناسد. صورتش اندوهگين بود اما سرشار از شور و شعف... به خوبي به ياد دارم چگونه يك بار دست هايش را به سوي آسمان بلند كرد و انگشت هايش همچون شاخه هاي نازك نمايان شدند. و به خوبي به ياد دارم چگونه آب را با گام هايش مي سنجيد. او راه نمي رفت. بلكه خود، راه بود كه بر جاده قدم مي گذاشت. همچون ابري بر روي زمين؛ فرود مي آمد تا زمين را زنده كند. (ب) يك بار به مثال عيسي گوش فرا دادم: «يكي از بازرگانان تصميم گرفت سرزمين خود را ترك كند و به سوي سرزمين ناشناخته اي برود. دو غلامانش را صدا زد و به هريك از آنان مشتي زر داد و گفت: من در سرزمين غربت به دنبال سود مي روم. شما نيز بايد همچون من به دنبال سود باشيد. در داد و ستد بسيار دقت كنيد! يك سال بعد بازرگان بازگشت و از غلامانش پرسيد كه با سكه هايش چه كردند. غلام اول گفت: ارباب! من داد و ستد كردم و سود بردم. بازرگان گفت: سود آن براي تو است، زيرا به خوبي عمل كردي و امانت را به جاي آوردي. غلام دوم گفت: ارباب! من داد و ستد نكردم زيرا ترسيدم سرمايه ي شما تباه شود. بازرگان كيسه ي زر را از او گرفت و گفت: اي كم ايمان! اگر داد و ستد مي كردي و زيان مي ديدي بهتر از آن بود كه سست و تنبل باشي. زيرا همه ي بازرگانان بايد همچون باد بذرها را بپراكنند و منتظر ميوه ها شوند. آيا بهتر نبود كه به ديگران خدمت مي كردي؟» (ج) او در همين سرزمين متولد شده است اما در خواب هايمان ديده بوديمش. او به همه ي قبايل تعلق دارد و مختص به يك قبيله يا نژاد نيست. (د) عيسي؛ مردي كه خدا را براي مردم معرفي كرد. و او را عاشق شادي ها و سرور خوانده است. او را شكنجه دادند و به قتل رساندند. زيرا اين مردم نمي خواهند با خدايي شاد، شادي كنند و جز خداي رنج، خداي ديگري را نمي شناسند. و عجيب تر از آن هم اين است كه دوستان و شاگردان عيسي كه شادي او را مي شناختند و صداي خنده اش را مي شنيدند، وي را اندوهگين مي دانند و صورت غمگينش را پرستيدند. آنان با داشتن چنين چهره اي غمناك نمي توانند به سوي خدايشان بالا روند. بلكه خدا را به مقام خودشان پائين آوردند. جهانيان همه گر منع من كنند از عشق من آن كنم كه خداوندگار فرمايد ... چمن خوشست و هوا دلكش است و مي بيغش كنون بجز دل خوش هيچ درنميآيد جميله ايست عروس جهان ولي هشدار كه اين مخدره در عقد كس نميآيد بلا به گفتمش اي ماهرخ چه باشد اگر بيك شكر ز تو دلخسته اي بياسايد بخنده گفت كه حافظ خدايرا مپسند كه بوسۀ تو رخ ماه را بيالايد...

ج) ای کاش من هم پرنده بودم. با شادمانی پر می گشودم. می رفتم از شهر به روستایی. آنجا که دارد آب و هوایی...
د) دیدن بازی پسربچه ها توی پارک، دم ظهر ، وقتی بعد از چند ساعت از مدرسه تعطیل شدن و هنوز اونقدر انرژی دارن که کیفشونو یه گوشه ای پرت کنن و -با چنان جدیتی که انگار اون لحظه هیچ چیز مهمی تو دنیا نیست و اصلا دنیا چند دقیقه ای نیست بشه و اونا به شدیدترین شکل ممکن هست بشن- یه توپ بندازن وسط پارک و سوت شروع بازی و دویدن و پریدن و هیاهو، بدجور حس زندگی به آدم می ده. حتی بد و بیراها و بی ادبیاشونم شیرین و خنده آوره. حالا اگه آدم بخواد از ادای نگاهای پرحسرت دلمرده های پیر رو درآوردن دربیاد -که می خوان فقط نگاه کنن و به دیدن زندگی زنده باشن نه به زیستن اون-، اونوقت اونم می تونه لذت پرواز دسته جمعی رو بچشه، و اگه خودشو بندازه وسط معرکه و تندتر از همه شون بدوه و اون لحظه فقط به بازی و رفقا فکر کنه و دیگر هیچ -و به دنیا بگوید که بایستد- و یک بار دیگه صدای ملت همیشه در صحنه ی قضاوتو دربیاره که بگن "خرس گنده رو باش!!" این جوری که دیگه فبها...
ه) کتاب های مقدس جا انداخته اند که بنویسند "خوردن بستنی رابطه ی مستقیمی با احساس خوشبختی دارد".
سوال: آیا در بهشت بستنی فروشی پیدا می شود؟
| Design By : Night Skin |


