رهاورد
من با تاب، من با تب، خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام... نادر ابراهيمي ... (پیکار ما برای این است که) پرچم آیین تو را برافراشته گردانیم و بلاد بندگان تو را، آباد سازیم و به ستمدیدگان از بندگان تو امنیت بخشیم و احکام و سنن و فرایض تو را در جامعه پیاده کنیم... امام حسین (ع) حسین زمان بودن سخت است. نه از آن جهت که رشادت و شهادت طلبی دشوار است، از آن رو سخت است که در این زمان، یزید با نیزه گلوی طفلان مسلم جامعه را پاره نمی کند که فقر به تاراج انسانیت ها می شتابد و جهل راه رشد اندیشه ها را سد می کند و قربانیانی از معصوم ترین قشر جامعه یعنی کودکان ساخته می شود. وجود کانون اصلاح و تربیت نمادی از کاهلی ما در حسینی زیستن است. خواستیم حسین زمان خود باشیم، پس به سوی درد دیده ترین نوجوانان جامعه شتافتیم که از بند ناآگاهی ها رهایشان کنیم و از شما دعوت می کنیم تا در مسیر آزادسازی و حمایت بعد از خروج این نوجوانان همراهمان باشید. در این مراسم روحانی مقدم تمام بزرگوارانی را که می خواهند حسین زمان خود باشند گرامی می داریم. همایش اول طفلان مسلم زمان: شنبه، ۵ دی ماه ۱۳۸۸ (تاسوعا)، ساعت ۱۵ مکان : شهرزیبا، خ کانون، کانون اصلاح و تربیت ۴۰چراغ-پرونده محرم ۸۷: امروز، می تواند روز بلوغ معرفت باشد. نه به سادگی محرم های کودکی، که برای من و دوستانم به انجام سنّت گلاب پاشی روی دسته های سینه زنی/زنجیرزنی سپری می شد. ما این را یک «وظیفه» می دانستیم که خالص ترین گلاب را بخریم و با زاویه و روشی که کمترین اتلاف را داشته باشد –چونکه هرسال جیره ی مشخصی داشتیم- در قبال عذادارها به ادای دین بپردازیم. ما بعد از تمام شدن گلابمان به جدی ترین شکل، ظرف گلاب را پاره یا مچاله می کردیم و خود را موظف می دانستیم این پیام را به بقیه هم بدهیم که گناه هوس آب پاشی به جای گلاب پاشی را به حداقل برسانیم. معرفت حسینی ما در همین حد به عمل تبدیل می شد. در محرم های نوجوانی هم مثلاً می توانستیم عَلَم هر هیئت را تشخیص بدهیم، یا راه بیفتیم توی کوچه و خیابان و نذری آور خانواده باشیم و به شیوه های ماهرانه غذای نذری گرفتنمان افتخار کنیم. اما امروزی که محرم است و هرروز سال که محرم است، منتظر بلوغ معرفت خود است. هربار که دردی، ناله ای، فقری با ما آشناتر می شود، معرفت هم عمیق تر می شود و خواهان تر. معرفت می شود خواهان، جوینده معرفت هم می شود خواسته! و این دو طالب و مطلوب هم می شوند. معرفت کم خواه نیست، توقع بطن ها و باطن ها را دارد. نه قانع به ادا و ادعاست، نه راضی به شیون و زاری. معرفتِ عاشورایی هم آن آئینی ست که صادرات فرهنگ و بصیرت کند، نه آئینی که برای برپایی اش نیازمند واردات ابزار و تجهیزات باشد. چه مدهای دینی-محرّمی (!)، چه عَلَم های مارک دار شده یmade in china و الخ... معرفتِ عاشورایی از ما توقع خیزش و خاستن دارد. انتظار دیدن طفلان مسلم کوچه پس کوچه های امروزمان را، انتظار شنیدن دویدن های ترسیده شان، انتظار رساندن حق به مستحقان زنده، رام کردن آتش خانه همسایگی خیمه سوخته مان، که این همان نماز زیر تیر و تازیانه حسین است! بنا به درس آموزگاری بزرگ، عاشورا تراژدی نیست که طبیعتاً منتهی به کمدی باشد. عاشورا حماسه است و وصل به تغزّل. و این 2 پاره خط –تراژدی،کمدی و حماسه،تغزل- قطرهای یک 4 ضلعی اند که در هر حال یکی از آنها هست. اگر محرم را تراژدی تاریخ فریاد نزنیم، قیام می ماند و حماسه. تغزل آن هم می تواند در بودن باشد. در آن «قدر» بودن و آن «راه» بودن، تا جایی که ما خود را در حسین و حسین را در خود ببینیم و به ایمان بگوئیم که «خداوند ما را کفایت خواهد کرد، اتکای ما بر اوست و در مسیر او گام بر خواهیم داشت»*. سرمشق معرفت را پیدا کنیم و تکرار، سرمشق معرفت زمانه ما پاسخ این سوال قیصر زمانه است که می گوید: راستی آیا کودکان کربلا تکلیفشان تنها دائماً تکرار مشق آب! آب! مشق بابا آب بود؟ * خطبه امام حسین (ع)
"این دیار لیاقت حسین را دارد؟؟؟ قیمه محرم٬ علم چهل تیغه٬ سیر کردن ادم های سیر ٬ سیاستی مخلوط محرم٬ بی نمازی٬ هزاران مورد شده محرم ما... نمی خواهم نمادین بر سینه ام بزنم و لبانم را به دورغ بر نام حسین مزین کنم نمی خواهم این محرم بی تفاوت بگذرم از جامعه بی وجدانم نمی خواهم کسی را در پشت میله های ندامت ببینم نمی خواهم دختر فراری را ببینم که به خاطر سر ما تن فروشی می کند نمی خواهم معتادی را ببینم که از روی نداری دخترش را می فروشد … بوی قیمه از هیئت می آید... افراد علم های میلیونی را برای تظاهر آماده می کنند... آن هیئت علمش طلا است و دیگری را در اصفهان ساخته اند... چهار کوچه بالاتر به دختر و زن بی سر پناهی تجاوز می شود... کودکی با شکمی گرسنه و با هزاران آرزو می خوابد... پسری از پشت پنجره باران زده کانون به فکر آزادی است تا این خزان آخرین خزان او باشد در زندان ندامت زندگی اش…"* * از وبلاگ آسمان تنهايي من
ساير طرحهاي در حال اجراي جمعيت امام علي (ع): "ای کاش شاعر اینطوری مینوشت: ** طرح فاطیما (حمايت از دختران بي پناه): http://jeafatima.blogfa.com/ " جامعه ای که امام حسین دارد، چگونه درد اعتیاد را تاب می آورد؟" ** شام عیاری (شام غريبان امسال: طرح مبارزه با اعتياد):http://sham-e-ayyaran.blogfa.com/ "به يادمان هروله هاي مادرانه هاجر (س) در سعي صفا و مروه ... از چشمهایشان بخوان آه بلند و غمگینی که مدام فرو می خورند" ** صفای سعی(حمايت از زنان سرپرست خانوار ): http://safaye-say.blogfa.com/ "راستي، مريم ديشب خواب دفتر مي ديد روياي كتاب روياي قلم... گفت: «مي داني سوگند خدا چيست؟» گفتم: نه!؟ گفت: نون و قلم... " ** کودکان بی کتاب (طرح تحصيل كودكان كار): http://www.kudakan-e-biketab.blogfa.com/ عشق و محبت است كه آدمي را از موجودات ديگر ممتاز ساخته، او را محسود و مسجود فرشتگان قرار داده است. به سبب عشق و محبت است كه خداي بزرگ، «آدم را به صورت خود آفريد»... عشق، راز آفرينش و چاشني حيات و خميرمايه تصوف و سرمنشا كارهاي خطير در عالم و اساس شور و شوق و وجود و نهايت حال عارف است. محبت چون به كمال رسد، عشق نام مي گيرد و عشق كه به كمال رسد، به فنا در ذات معشوق و وحدت عشق و عاشق و معشوق منتهي مي شود و اگر عشق باشد كه از مواهب حق است، هم به حق مي كشاند و مي رساند و وصال بر دوام، جاي ديدارها و لذات زودگذر را مي گيرد. صوفي وقتي به اين حالت رسيد، در جهاني ديگر مي زيد يا عالم ديگري در درون خود ايجاد مي كند كه در آن كين و حسد و خشم و نفاق راه ندارد و خودخواهي ها و حقارت هاي بشري مرده و همه جا را نور و صفا و مهر و وفا پر كرده است. عشق، عطيه اي آسماني است و همه موجودات در حد خود به حق عشق مي ورزند و عشق به آفريدگان نيز از آن رهگذر است كه پرتو ذات حق اند و «مَجاز پل حقيقت است». عشق با اين مفهوم وسيع و عالي، عشقي كه مبدا آن تزكيه و تهذيب نفس و منتهاي آن، وصول به كمال و فنا در ذات حق است، عشقي كه بالاتر از كفر و ايمان و هدفش خير مطلق و پر كردن جهان از نور و صفا و خدمت و گذشت و محبت است، مفهومي است كه صوفيه به عالم اسلام تقديم داشته اند. بايزيد بسطامي گويد: «محبت، اندك داشتن بسيار بود از خود و بسيار داشتن اندك از دوست.» شبلي گفت: «محبت آن است كه هر چه در دل بود، جز محبوب، همه محو كند.» محيي الدين بن عربي مي نويسد:«هركس عشق را تعريف كند، آنرا نشناخته و كسي كه از جام عشق جرعه اي نچشيده باشد، آن را نشناخته، كسي كه گويد از جام شراب عشق سيراب شدم، آن را نشناخته چون عشق شرابي است كه كسي را سيراب نمي كند.» افلاطون گفته است: چون آدمي جمال زميني بيند، جمال حقيقي را به ياد آورد. ادبا و عرفا براي محبت مراتبي قائل هستند: 1. هوي: آرزومندي 2. علاقه: دلبستگي كه از قلب منفك نشود. 3. كلف: افزوني محبت و مقيد و مكلف به حفظ آن بودن. 4. عشق: محبت بي حد و اندازه كه سبب كوري حواس محب نسبت به معايب محبوب است. 5. شعف: محبت افزون و قلب سوز. 6. شغف: حب فراوان كه به غلاف قلب رسد. 7. جوي: محبت باطني. 8. تيم: محبتي كه سبب بي سر و ساماني محب شود. 9. تبل: مرتبه اي كه عاشق از فرط محبت بيمار گردد. 10. توليه: محبتي كه سبب گريز عقل شود. 11. هيام: محبتي كه به ديوانگي كشد و محب را متحير سازد و آن مرتبه نهايي حب است. اين حديث قدسي، زينت بخش بسياري از آثار منظوم و منثور عرفاني است: «من طلبني وجدني...»: «هر كه طلب كرد، يافت، و هر كه يافت، شناخت و هر كه شناخت، به من محبت ورزيد و عاشق من شد و هر كه عاشق من شد، من عاشق او شدم و به هر كه عاشق شدم او را كشتم و هر كه را كشتم، خون بهايش بر من بود و خونبهاي هركس بر من باشد، خود ديه او هستم*»...** * احاديث مثنوي ** برگرفته از كتاب: "مباني عرفان و تصوّف"، تاليف دكتر قاسم انصاري قرارداد را بالاخره با موزه مرگ امضا كردم. من تا آخر عمر، به نمايش گذاشته ميشوم تا مردم ببينند بيماري نادر موسوم به ال ساندر چگونه مي تواند در مدت دو سال انساني را از پاي در آورد. از روزي كه اين بيماري را گرفتم، روابط عمومي موزه مرگ، به شدت دنبال من بود تا مرا مجاب كند كه در ازاي مبلغ قابل توجهي، مردنم را به نمايش بگذارم...* * "موزه مرگ"، نوشته: "شارمين ميمندي نژاد" (موسس جمعيت امام علي (ع))، نشر البرزفردانش تا اولين چاپ كتاب تموم نشده، مي تونيد جديدترين رمان شارمين میمندی نژاد رو از انتشارات "چشمه" و "ثالث" تهيه كنيد. نقدش بمونه براي هفته هاي بعد... (اين شعر يك "تصوير"ه، تصويري كه مدتي تو ذهنم نقش بسته بود؛ در نتيجه: تمام كلمات اين شعرگونه، فقط تا زمان ساختن و نشون دادن اون تصوير معتبرن.) شبي... شبي به نام تو خوانده شدم با نوازشي كه در راهپلههاي روحم -آنجا كه سماعستان من است- پراكنده بودي شبي... آوايت، نجواي بيداريام شد و حرير دامنت، رسولي، كه مرا تا به تو تاب ميداد... شبي... تنها چند قطره بروي چشمهايم باريدي بر من نماياندي جلوهاي از خود را ... بودنت فراتر از نگاهم بود و ندايت وراي گوشهايم بزرگ بودي و در دستهايم جا نگرفتي به زبانم نيامدي در رقص من نگنجيدي رها بودي و همگان زنده در رهاييات گاه در حال غرقگيات گاه رو به تهنشيني و گاه جاري در تو ... بارانت كه ميباريد... در حريم تو شبي... سنگي بودم كه پيوسته نرم ميشد و رد انگشتانم فرو ميرفت در تن انگار حجمي از خاك كه شوق ايستادنش نبود و ارادهاش "آبگونه"شدن بود "نبودن"! "تو" بودن! آنگاه رها گشتم از خود گويي اقامهاي براي زوال در تو "تو" بودن! ... شبي... در حضور تمثال آسمانيات من هنوز همان تنديس گِلي بودم...! كه تنها در لحظهاي در خود جاري شد فروريخت و تمام گِلوارهاش، نقش بر خاك شد آب شد و ديگر... "تو" بود! يك "نيست" در تمام "هست"...! شبِ كوير، سرشارِ از خداست. - اگر شبي نيمه شبي دل به كوير بسپاري، و صداي راه رفتن خرامان ستارگان را بشنوي، و درخشش هزار خورشيديِ آسمان كوير را ببيني، و كهكشان را، و جاده هاي شفاف قلب آسمان را، و شهاب هاي خط نوركشان را بيابي، و آن خاموشيِ سحرآميزِ پرغوغا را بشنوي، و سماع صوفيانۀ روح را احساس كني، خواهي دانست كه شبِ كوير، سرشار از خداست، و كوير، گوشه يي از ملكوت خداوند است... كاش كه در كنارۀ كوير، جاي مان بدهند! . اگر حكايت زندگي "ملاصدراي شيرازي" توي يك كتاب باشه، كتاب هم به قلم دلنشين و شعرگونۀ "نادر ابراهيمي" باشه، اونوقت ميشه اونو نخونده از اين دنيا رخت بركند؟ توي چند پست، رهاورد جملات گل درشت تر اين كتاب مي شوييييييم... . از اينكه ارشادم مي كني سپاس مي گزارم پدر؛ اما رخصت بده نكته اي را هم شاگرد به استاد بياموزد: سحر كه به نماز ايستاده بودي، صدايت را هيچ نشنيدم. نمازت را با صداي بلند بخوان پدر؛ آنقدر بلند كه مجاز است و مقبول با خلوص، اما بلند و خوش آهنگ و دلنشين،تا همسايگان صدايت را بشنوند. اعتقاد، جهان را آباد خواهد كرد، و صداي رساي مرد معتقد، صداي اعتقاد است نه عربدۀ ريا... پدر! آموزگاري دارم كه مي گويد: آنگاه كه با خداوند دو عالم و همۀ عالميان سخن مي گويي، با صداي بلند بگو، و آنگاه كه با خداي خويش راز و نياز مي كني، با چنان صداي بي صدايي بگو كه اگر روح مي گويد، جسم نشنود. فرق است ميان سخن گفتن با خداوند دو عالم،و خداوند دل. . . . - سلام بانو! ملّا، دمي، نگاهش به چهرۀ مهتابگون فاطمه افتاد: تبارك الله! - برادرم در محضر شما درس ميخوانَد. - كاش كه همشيرۀ برادرت در محضر بنده درس مي خواند! - خجالت دارد ملّا! بگذار باب آشنايي باز شود آنگاه شوخ طبعي كن! - امروز كه خريدار دارد بايد فروخت. فردا ديگر كسي چه مي داند كه كالاي شيرين زبانيام مشتري دارد يا ندارد! . . . * از كتاب: "مردي در تبعيد ابدي"، نادر ابراهيمي، نشر روزبهان آنها نديدند. آنها آيات را نديدند. آنها معجزۀ روز، معجزۀ شب، معجزۀ شب شدن روز و روز شدن شب، معجزۀ تابستان شدن بهار، پائيز شدن تابستان، زمستان شدن پائيز و حتي بهار شدن زمستان را نديدند. آنها نخواستند ببينند، نه درون خود را كه حتي جلوي چشمانشان را. آنها نگاهشان را به زمين نينداختند كه نشانه اي ببينند، سري به آسمان هم نداشتند كه معدن نشانه هاست... آنها تولد را، همۀ به دنيا آمدن ها را: انسان، برگ، حيوان، برف، پرنده، باد، كرم، پروانه و ... را نفهميدند. آنها رشد درختان را تعقيب نكردند. شكوفه زدن درختان يخ زده را كه به معني رستاخيز آنها و رستاخيز همۀ زندگان بود، اعتنا نكردند. تكامل و زيبا شدن پيوستۀ ميوه ها را نديدند. آنها بلوغ مؤمنانۀ فندق، خرما، گردو، ياس و ... را در تن درختانشان نديدند! كمالي كه در ظرافت گلها بود، نديدند. در زيبايي پروانه ها چيزي نيافتند... اين همه معجزه را نديدند!!! آنها عاشق آرامش نقره اي ماه نشدند. آنها شب را به خودشان هديه ندادند. آنها عاشق تغييرات خورشيد و آمد و شد و طلوع و غروب و فلق و شفق آن نشدند. آنها چه ديدند؟ نشانه هاي آشكار را ديدند؟ خدا را يافتند؟ آنها هيچ نديدند!!! آنها خدا را در شهر خود نجستند و نيافتند و به همديگر نشان ندادند. آنها خواب بودند و قدم گذاشتن با چشم هاي بسته در مسيرِ سراي موعود، خوابگردي شان بود. آنها در ايستادگي كوه ها انديشه نكردند. آنها زير باران نرقصيدند، آن را نبوئيدند، كه حتي آن را نفهميدند، كه حتي آن را زندگي نكردند، كه حتي آن را نديدند... آنها به رنگين كمان، فرشتۀ 7 رنگ الهي و ظهور غافلگيرانه و اعجاب وحي اش ايمان نياوردند. آنها "معجزه" را نفهميدند، آنها پیامبرشان را هم نه ديدند و نه شنيدند. آنها "كور" بودند و آنوقت معجزه مي خواستند. "مرده" بودند و "زندگي" مي خواستند، در سرزمين موعود يا در هر سرزمين ديگري. آنها حتي اگر جلوي چشمشان "كن فيكون" هم مي شد، باز همان مي ماندند كه بودند. موسي انسان بود و "آنها" انسان بودند. آنها هيچ نديدند. نديدند و گوساله پرست شدند!!! "و هر آينه موسي براي شما معجزاتي آورد آشكار، آنگاه شما گوساله پرستي اختيار كرديد كه سخت نابكار و ستمگر مردميد..." "و بياد آريد وقتي را كه از شما عهد گرفتيم و كوه طور را بر فراز شما بداشتيم كه بايد آنچه فرستاديم بقوت ايمان بپذيريد و سخن حق بشنويد. به زبان گفتيد بشنويم و بعمل عصيان كرديد و از آن رو دلهاي شما فريفتۀ گوساله شد..." 93-92 بقره و نيز: ** "موسي ميان شاگردانش ميگشت و ميديد بر چنگ هاي ايشان خاك اسباب كشي شهر گل هنوز به چشم ميخورد و آنان در حالي كه كهنگي خانه هايشان را گردي كرده بودند و بر سر نشانده بودند، همراه موسي شده بودند و آن همه خلق براي رفتن از دنياي فرعونيان، دنياي فرعونيان را بار خود كرده بودند و چه غم سنگيني با موسي بود: "من مي خواستم شما را به سرزميني ديگر اشاره دهم، به سرزميني كه در آن نشانه اي از ظلم نباشد و شما چه عاشقانه دانه هاي ظلم را براي كاشتن مجدد در سرزمين موعود درو كرده ايد و به بار خود كشيده ايد"... "يا نيل! يا مادرم!... بگذار بگذريم تا با مردمان به پيشواز سرزمين موعودي رويم و آنان ببينند آن دورها، سرزميني است كه اگر عشق رفتن به آن را در دل نداشته باشند، شايد آن سرزميني دريايي باشد كه در گوشۀ صحرايي به چشم تشنه اي كه ايمان به يافتن آب ندارد، هويت خود را از دست مي دهد و سرابي شود"..." ** گذرگاه پيامبران-شارمين ميمندي نژاد پ.ن: امممممممممم... خببببببببب... چطور بگممممم؟؟؟ تو اين مدتتتتت... يعني اين ماه رمضوني... يا همون روزا... اين قلمه كه مي خواست بره رو ورقققق... يعني ورقه كه قلمه رو صدا مي زدددددددد... يه طوري مثل اينكه... يه جورايي انگار كه مغز آدم سكسكه گرفته باشه!!!... نشد ديگه نشد! اصلا مگه معجزه تو حرف مي گنجه؟ چه کلمه ی قشنگی: "معجزه"!!!

فعل مجهول، فعل آن جامعهای است
که تو را بیگناه میسوزد
آن حریق هوس بود که در آن
دختری بیپناه میسوزد"
| Design By : Night Skin |

