رهاورد
اول: انصاف نيست يه آدم شاغل هم وقت بذاره كار كنه و زحمت بكشه و هم اين همه راهو بره براي گرفتن حقوق و اين جور تجملات. اينكه مسئوليت دوم اونا رو از روي دوششان برداشته ايد، كمك بزرگيست. به هرحال ممنون. دوم: مي خواستم نامه اي بنويسم خطاب به همه ي عزيزاني كه حال آدم را عجيب متحول مي كنند. فكرتر كه كردم ديدم چه كسي بهتر از شما؟ جناب G.W.B، مستر جورج! در سالي كه گذشت تمام تلاشتان را كرديد تا ثابت كنيد هستهي انرژي مثل هستهي آلبالو ميمونه، خوردني نيست. حالا نتيجهي سعي و امورتان زياد مهم نيست. همين كه مايليد درآوردن هستههاي بيخاصيت (!) را تنهايي به گردن بگيريد، واقعا تحسين برانگيز است. سوم- گوشهاي بشريت در هيچ تاريخي به اندازهي سالي كه گذشت، اعجاب موسيقي را نفهميد. سبكهاي احساساتي و پرمحتوا، رَپرهاي رنجور و حساس، خوانندههاي مصيبتكشيده و خيانتديده. موسيقي اين اواخر يعني گفتن ناگفتهها، شنفتن هرآنچه از دل برآيد، پرداختن به تمامي طبقات مختلف قلب و بالطبع بلغور فشرده اطلاعات. يعني بيان عشق ابدي تا تسويه حساب آن هم در 4 دقيقه! با اين حساب خودم رو پرتاب مي كنم سمت بيكلامها و صداهاي بيصدايي كه پسند اونها فقط از عهده سليقهي خودم برميآيد، تصميمي در 4 دقيقه. بر باعث و بانياش تبريك سال نو! چهارم- از بچگي به ما ياد دادهاند كه مفسد (خطاطي، نقاشي، سفالگري، اقتصادي) چيز خوبي نيست. شايد چيزي در مايههاي خودروهاي فرسوده: موجود نباشد پاكيزه تر است. بچگيهايمان همچنين ياد گرفتهايم اوني كه بعد از تخم مرغ سراغ تخم شترمرغ مي رود، دزد است، مفسد (في الارض، في الحريم و ما فيه) ربطي به اين مسائل ندارد. بزرگتر كه شدم «خيلي ها» را شناختم كه باعث شدند خيليهاي ديگر شناخته شوند، ديده شوند، رسوا شوند، تمام شوند. آن «خيلي ها» اما هنوز هستند، نفس مي كشند، حالشان هم خوب است. و اما كف دستهاي «از قضا» چرك آلود… و ناشناس بودن و فرار «ازقضايي» اين جماعت. درست مي گويند خودروهاي فرسوده ديگر از رده خارج شدهاند؟! منو به خاطر خاطرههاي كودكي ببخشيد. مي خواستم بگم: «سال نو مبارك» ***** اي بزرگوار… عمو نوروز عزيز! كاسه اي كه براي صبرت گزيده بودي كوچك بود. سال بعد قابلمهاي بگزين. آه، پدر، پدر… ديروز دوست، ديروز همان كاسه… امروز آشنا، امروز باز هم همان كاسه… از طرف دختر خوانده
كم كم گفتني هام بيشتر شد: اعتراض ها، رابطه ها، خوشايندها، ناخوشايندها…
طوفان اومد. من خيلي مقاومت كردم. ولي زورش زياد بود. همه چيزو محاصره كرد. سايه اش روزبه روز بيشتر و بيشتر و عميق تر مي شد. با سرعتي كه داشت نتونستم ازش فرار كنم. آخر سر تسليمش شدم. تسليم اين طوفان ديجيتال، اين سونامي مدرنيسم…
توي دنيايي كه تغيير و تحول درست به اندازه نفس كشيدنه، وقتي خوب ها به سرعت مي شن بد، وقتي بدها مي شن خوب، وقتي بهترین ها و بدترین ها خيلي زود عادي مي شن، وقتي حرفايي كه اگه چند سال پيش مي خواستن بگن، لبشونو گاز مي گرفتن و يه مقدمه ي روم به ديوار و شرمنده و استغفرالله و … قبلش می آوردن، الآن به سادگي آدامس جويدن تكرار ميشه، وقتي از يه موضوع، ده تا و بيست تا و صدتا تفسير و تحليل و نظريه ارائه ميشه، اون وقته كه خيال خودمو راحت مي كنم و ميگم: قضاوت بي قضاوت!
ترسم اينه كه صبح چشمامو باز كنم و خودمو نشناسم و ديگه هم يادم بره بگم: «اين تويي نه هيچ كس ديگه!»
| Design By : Night Skin |


