تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی. یه چیزی می بینی هزار تا رو نمی بینی. هر رازی که به زبون میاری. هزار تاش مال خودت می مونه. یه سر داری و هزار سودا. دارم می گم تو آدمی!

تو هر لحظه از عمرم، تو بیداری، حتی تو خواب، با یه موجود پیچیده عجیب غریب روبه رو هستم. گفتم خواب یادم افتاد بگم اسرارآمیزترین رؤیا، رؤیای وقت بیدار نبودنه. تو خواب مزه هایی رو می چشی که تو هیچ کدوم از مزه های چندگانه ی عالم بیداری نمی گنجه. موجوداتی رو می بینی که شاید اصلا وجود ندارن. همه چیز یه طور دیگه اس. تصوراتت از زیستن به هم می ریزه. اینقدر فهمش شیرین و سخته که فکر می کنی این خود واقعیته. درست گفتم؟ واقعیت شیرینه و سخت؟

برنامه ای که برای قدم بقدم من نوشته شده پر از دستورها و خط فرمانهای متغیره. پر از ثابتهایی که ثابت نیستند. متغیرند. با پس زمینه هایی سردرگم بین پیدا و محو... و مخصوصا یک دنیا کلمه ی کلیدی تعریف نشده!!!...
خیلی وقتها خودمو می بینم که پرت شدم وسط یه زمین فوتبال. خواه ناخواه باید بازی کنم. تازه اگر یک جا بایستم هم باید گل زدن بقیه رو تماشا کنم! و بعد هم پاهای خودمو که نقش یک جفت تیر دروازه رو ایفا می کنن!!
حرف من از ناامیدی نیست. برعکس. همیشه تعجب می کنم از حرف اونایی که در حال بازی می گن ما دیگه آخر خطیم... در سال جدید آرزو می کنم تیرهای دروازه هم پاشن بدون.

من شاعر نیستم. ولی بعضی از حرفها فقط توی شعر می گنجه.
اولین شعری که گفتم 11 سالم بود. یک شعر کودکانه...
دومین شعری که گفتم 8 سال بعد بود، خیلی کودکانه تر... انگار شعرها هیچوقت بزرگ نمی شوند!...

چشمهایت، انگار دخترهای فراری
در پس ناامنی چنگ و دندانی جسور
هیچوقت این اندازه جدی نیستی
جز لحظه ی جان کندن قاچ های پرتقال
در اصرار دستانت
هی برایم می شماری
بی ارزش
بی معنی
پوچ
اسم های کوچک بی پولک این زندگانی
ناامیدی ات دروغ است
یا حدقه های متروک؟
باز می گویی امیدی نیست؟

نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 2:12 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin