رهاورد
«یادم آمد شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
آسمان جلال دیگر پیش من داشت
شور و حال کودکی برنگردد دریغا... قیل و قال کودکی برنگردد دریغا...
به چشم من همه رنگی فریبا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود
نه مرا سوز سینه بود
نه دلم جای کینه بود
شور و حال کودکی برنگردد دریغا... قیل و قال کودکی برنگردد دریغا...»
اون روزها حداقل از خالی بودن ساعتهام عذاب وجدان نداشتم. اندازه الآن غر نمی زدم. راضی تر بودم. همه چی مال اون لحظه بود. مکیدن گل یاس(!)، استانبولی رو پیک نیک، اون رنوی رویایی که دو تا خانواده 5 نفره رو تو خودش می چپوند، گوشه بازی، باغ، باغ، باغ، سنگ مرمر، آلونک، رب پزی، چنگولی گربه چپول، میشکا گربه اعیونی، گریه واسه گربه زنده به گور کردن اراذل خردسال، دفاع از حقوق سگ های تنها، کالسکه عروسک، رقابت کتابخونه های خونگی کوچه، وای... بازی تو شبای خنک تابستون...
دلم اشتیاق کودکانه می خواهد...
2- آورده اند: «سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد، تندیسی زیبا نخواهد شد. از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست...»
باید بگم در حال حاضر دست و بالم خالیه. نیاز و احتیاج بیداد می کنه. دست تنهام. همشون منتظرند. من یه نفری باید به همشون برسم. یکی دوتاام که نیستن. تا به یکی می رسی از اون یکی غافل می شی. خسته می شی. چشم به دستای من دوختن. شکمشون قاروقور می کنه. لحظه هام گرسنه ان...
آه پدر، پدر، کی مژده تمام شدن امتحانهایم را می دهی؟ پدر! مرا چند هفته ای از درس و دانشگاه دور بنما... کتابهای موردعلاقه ام منتظرم هستند. اندیشه هایم معطل منند. آه پدر! فالوده بستنی می خواهم... تو را، تو را، نوری عطا کن...پدر!
| Design By : Night Skin |


