رهاورد
کتاب «سقوط» اثر آلبر کامو برام خیلی تازگی داشت. این که کامو تونسته اینقدر ماهرانه لایه های پیازی که اسمش زندگی هست رو یکی یکی بکَنه و همه ی آدمهای دنیا رو وادار به همذات پنداری با خودش و آدمهای اطرافش بکنه. اما خود کامو در مورد سقوطش گفته: «این داستان تصویری شد از چهره یکی از پیمبرک های زمینی که امروزه امثالشان زیاد است. اینان بشارتی ندارند و بهترین کارشان این است که با متهم کردن خود دیگران را متهم کنند.» توی 60 صفحه اول شرح حال ژان باتیست کلمانس بدون شک محو باطن بزرگ اون می شی. اون مؤدبه و سخاوتمند، به گفته ی خودش شوخ طبعه و البته موقر، انسان دوست، دانای کل و... .جسارت هم به خرج می ده و نظرشو درباره انسان امروزی می گه: «او زنا می کرده و روزنامه می خوانده است. بعد از این تعریف گویا اگر جسارت نشود دیگر چیزی نمی ماند.» بعد لایه اول شخصیتیشو کنار می زنه و صریحتر می شه. او به نابیناها کمک می کنه و بعد کلاهشو نه برای اونها، بلکه برای مردمی که دارن نگاهش می کنن، برمی داره. فاش می کنه که همیشه از تعهدی که عشق با خودش میاره شونه خالی می کنه. بعد لایه بعدی می ره کنار و اون دزدی می کنه و اسم کارشو امانتداری می ذاره. آخرشم اشاره کمرنگی به قتل. و این می شه تصویر انسان که از روزی که خداوند به او اسم ها رو یاد داد، برای توجیح خطاهاش از اونا بهره کشید طوری که برای خاموش کردن وجدانش فقط اسم گناهانش رو عوض کرد. «من تغییر زندگی نداده ام: همچنان به خودم عشق می ورزم و از دیگران بهره می برم. منتها اعتراف به خطاهایم به من اجازه می دهد که با سبکباری بیشتری از نو شروع کنم و دو برابر لذت ببرم: نخست از طبیعتم و بعد هم از احساس دلچسب پشیمانی.» «مصطفی کرمی» هنوز روی تخت بیمارستان مهر خوابیده، توی بیداری و داره رنج می کشه، توی تنهایی و داره درد می کشه، حتی تو خواب و داره کابوس می بینه، توی بیداری. دارم مصطفی رو حس می کنم که به دست و پای از دست داده اش فکر می کنه و این رفقای نیمه راهش. به عادت نداشته اش به مورفین. به ازدواجی که نزدیک بود.
و من رنج می کشم که هیچ کاری از دستم برنمیاد جز دعا کردن. «ای کاش...» ها رو می ریزم دور و چند تا سیلی می زنم تو گوش هوا از زور ناتوانی... من توی فکرم به 100 میلیون تومانی چنگ می زنم که از دستم برنمیاد و باهاشون جشن می گیرم. ببخشید... باهاشون جشن می گیریم. واسه راننده های آمبولانس یه خط مورب سیاه گوشه ی چپ عکسشون می کشیم و برای تقاضای کارت سوخت تو اون شرایط عذاداری می کنیم، برای این ملت بهانه گیر... شمع روشن می کنیم واسه تقصیرکارائی که هیچوقت مقصر نیستن... تو واقعیت این چندرغازو جور می کنیم و واسه مصطفی کرمی جشن عروسی می گیریم. باید هرکاری از دستمون برمیاد انجام بدیم. مصطفی رو بخندونیم و خودمونو خوشحال کنیم. برای واریز مهر آدرس خیابان زرتشت – بیمارستان مهر – اتاق 334 رو یادداشت کنید برای واریز کمک های نقدی هم شماره حساب پی نوشت: برای خوندن جزئیات خبر اینجا رو کلیک کنید. این یکی جا رو هم کلیک کنید خودتون ببینید چیه! من با طبیعت قهر کردم. مقهور طبیعت شدم. افتضاحی که نمی دانم عاقبتش چی خواهد بود؟ من بچه که بودم عاشق چیدن فلفل سبز از بوته اش بودم. این عشق بچگی را او امروز بعد از سالها یادم انداخت... بوته ی اسرارآمیز گوجه فرنگی را فروخته بودم. به تموم فیلمهای اسرارآمیز پشت چوب لباسی... شاهی ها مثل گروه سرود می مونن. بلال ها هم عاشق می شوند. بهشت ساختنی ست، نه پیدا کردنی. من با طبیعت قهر کردم. مقهور طبیعت شدم. افتضاحی که نمی دانم عاقبتش چی خواهد بود؟ شاخه گیلاس را می شود به آلبالو پیوند زد. یک ازدواج درختی ... چطوره این دفعه طبیعت زیبا رو به عنوان پشت زمینه ی عکسات نیاری؟ یه بارم تو Background باش! کشاورز ریش سفید که دکتر هم بود و ادعا داشت 2 میلیارد سال زندگی خواهد کرد، بساط جالبی داشت. با فراموشکارهایی مثل من هم دعوا داشت. با سیگاری ها هم: «دود می خوای؟ دهانتو بذار دم اگزوز ماشین هرچقدر که می خوای دود بخور تا هرچه زودتر به جهنم واصل شی!!» اینا جزئی از حرف حساب مهمان برنامه ی «باز هم زندگی»، به زبان من: زنده کن تا خودت زنده بمونی، یا جنگلی ها به بهشت می روند. اصلا گور بابای مدرنیته... پ ن: این عکسها رو هم از باغچه ی حیاطمون گرفتم. * اسم دکتر مذکور هم غلامعلی بسکی می - با - شد. چند روز پیش با دوستم در خیابان راه می رفتیم که 2 عدد مامور جوان باتوم به دست برای خودشان قدم می زدند و همین که از کنار ما رد شدند جمله ای که دور از شان آنها است را نثار کردن همانا و از تعجب شاخ درآوردن ما هم همانا... دوستم نطق کرد که بهتر است باتوم هایشان بر سر خودشان فرود آید. تبصره: از این پس علاوه بر تذکر و پرونده سازی برای بی حجابها، به باحجابها به عنوان پاداش متلک می پرانیم!! «خب آره که خیابونا و بارونا ومیدونا و آسمونا ارث بابامه واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کله پوکو می گیرم بالا...*» تو برو خیالت راحت من اینجا نشستم مواظبم کسی دست به ارث بابام نزنه حواسم هست که کسی دیوار خونمونو خط نزنه تو برو دلتو خوش کن که یه سوراخ موش تو یکی از دهاتهای آتن پیدا کردی و هیچ کی هم غیر از خودت نمی دونه موشهای اون خونه جارو به دم می تونن برن تو سوراخشون... برو تا ته دنیا، بچه بازی دربیار هرچقدر که دوست داری! فقط بدون توی این خونه دیگه جای تو نیست... سایه آدم بزرگا هیچوقت مال تو نیست... دست به برج ایفل من نزنی؟! برو اونور عکسش توی کامپیوتر منه، عمرا بتونی بالا بالاهاشو ببینی ولی من با نرم افزار جدیدم این کارو می کنم. آخه تو چی از زندگی می فهمی جونی؟ گستاخی تا چه حد؟ بیا حرف اینا رو گوش کن بیا پیش خودمون. یه کم بزرگ شو. بیا ببین ما چقدر آزادیم، آزاد آزاد... تو این قفس. پاشو بیا با هم اسنادمو گردگیری کنیم... تو رکاب بزن مارکوپولو منم می گم «تا هستم جهان ارثیه بابامه *» * داخل « » از حسین پناهی




| Design By : Night Skin |


