تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

بالاخره شب موعود فرارسید. در خوابگاه فرشته ها غلغله ای بود، و عشق و شوری. همه منتظر آن شب بودند. از صبح آنروز مشغول آماده کردن خود بودند و همین طور لحظه شماری. همه چیز مهیا بود. گل سرسبد مجلس هم رویش به راه بود: همان گلاب قمصر کاشان. همه مشتاق بودند. مشتاق برگزاری جشن در محضر حضرت ماه. جشنی که بیست و نه روز منتظرش بودند. رسمی که ماه در آن شب برای همه حال و هوای دیگری داشت. فاصله بین دو جشن نیز ماهی بود که هر شبش ماه بود ولی ماه نبود.

فرشته ها زیباترین لباسهای خود را پوشیده بودند. جلوی خوابگاهشان به صف شدند و آماده پر گرفتن برای رسیدن به مراسم آن شب: مراسم ماه روبی. خود ماه نیز منتظر بود تا فرشته ها بیایند و یکی دیگر از سنتهای دوازده گانه ی آسمانی را بجای آورند. سنت شبهای 14 را. فرشته ها که به محضر ماه رسیدند، او را سرجای همیشگی اش یافتند اما نه قرص، نه محکم. خسته بود، دلش می خواست کامل شود. همین که خدا اجازه داد، فرشته ها ذوق کردند. خدا که اشاره کرد، فرشته ها کار را شروع کردند: گلاب می ریختند و می زدودند. خستگی های یک ماهه اش را، گردها را و غبارها را. خدا که اراده کرد، ماه در یک چشم بر هم زدن تمام و کمال شده بود، و مثل خودش هم می تابید، تمام و کمال. بی چشمداشت، با سخاوت. می بخشید، تاریکی زمین را به نورانیت خودش.

هر کسی که خدا اراده کند، قرص می شود و زیبا. تو هم بخواه که خدا بخواهد. آن وقت جشن ماه تکانی دلت آغاز می شود و دل تو هم می شود ماه شب چهارده. می شود نور علی نور.

 

آبان 1385

 

پارسال برای من سال جبران خلیل جبران، کوئلیو و عرفان نظرآهاری بود. این داستان رو هم همون موقع مطابق دنیایی که بهش علاقه داشتم نوشتم و البته بیشتر از همه فضای نوشته های عرفان نظرآهاری روی نوشته هام تاثیر گذاشته بود. چند تای دیگه هم تو همین ریتم نوشتم. می خواستم 2 ماهه اولین کتابمو چاپ کنم و استارت نویسندگی مو بزنم. اما بعد کم کم به مرور، طرز فکرم عوض شد. کتابهایی که می خوندم تغییر کردن. تا حدودی عاقلتر شدم. چاپ کتاب تو این سن برام بچه گانه به نظر رسید. فکر می کردم دنیام وسیعتر شده خبر نداشتم آرزوهام غیب شده. به این ترتیب دیدم که بلندپروازی هامو از دست دادم و حالا از من چی مونده؟ یه موجود خشک و خالی که سعی می کنه آرزوهای کوچک و قانونمند و عادی داشته باشه. الآن بعد از گذشت یک سال از اون روزای پر رویا دارم دربه در دنبال گمشده هام می گردم. توی دفتر خاطراتم هم یه یادداشت براشون گذاشتم: «امیدوارم بتونم بلند پروازیهامو که خیلی وقته پروندم، دوباره برگردونم سر خونه و زندگیشون» شاید یه روز از این طرفها رد شدن و چشمشون به پیغامم خورد.

 

نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 14:28 توسط :رهاورد| |

- توی روزگاری که همه چی رنگ دورنگی و بی رنگی به خودش می گیره، روزایی که فراموشکاری پیشه ی ما می شه، یه "چیزی" باید باشه تا بگه چی بودیم و چی هستیم و چی باید باشیم. یه چیزی که نسل دین های خودساخته ی انفعالی رو منقرض کنه، تا ما رو به ریشه و اصل واقعی مون برگردونه. به ذات پاک و استدلالهای درست.

اون "چیز" و اون ادبیات، اینطور که از کلاسهای ادبیات برمیاد، باید ادبیات باشد...

 

- خواستم بنویسم از مرگ. از مرگ یک احساس مطلق و متعهد و رفیق و بی نهایت ... که در قالب یک انسان جلوه کرده بود: قیصر امین پور. کسی که انقدر ساده شعر می گفت و انقدر کلمات ساده را در شعر می آورد که آدم از بی کلمه بودن روزهای خودش خجالت می کشید. خواستم بیشتر بنویسم از قیصر امین پور. ولی قیصر شعر را فقط شعر می تواند توصیف کند نه چیز دیگری. استاد! دیگر جلد شناسنامه ات درد نمی کند. ولی ما...

 

 

حرف هاي ما هنوز نا تمام

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

باز هم

همان حكايت هميشگي

لحظه عزيمت تو نا گزير مي شود

آه ای دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان چقدر زود دير مي شود*

 

فعلا تا روز شعرم در این باره سکوت می کنم.

 

- خواستم بنویسم از درد. از درد تازه و ترسناکی که روزهای پیش همراه و همخوابم شده بود. از روزهای درماندگی که منو به معنای واقعی از خدا ترسوند. "درد را از هر طرف که بخوانی درد است". جراحی و البته قرص و دواهای مختلف نجاتم داد. الآن بعد از هشت روز "هستم".

 

پ.ن: از فلسفه بافی هاتون ممنون. اگه منم بخوام نظرمو بگم بیشتر زاویه ی دوربین نظرمو جلب می کنه. و گلابیایی که مثل جنازه افتادن رو زمین و هیچ کاری از دستشون برنمیاد جز پوسیدن. جایزه رو به کدومتون بدیم؟

 

* قیصر از زبان خود

 

نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 11:18 توسط :رهاورد| |

شاید باید یه خواننده ی اپرا یا یه همخوان توی گروه کرُ می شدم، یه معلم می شدم توی یه روستای دورافتاده، خیلی خیلی دورافتاده. شاید باید یه شاعر عاشق پیشه ی دیوانه می شدم. یا یه عکاس بی نظیر دوره گرد. شاید بهتر بود همراه بچه های عقب مانده می شدم یا یه مشوق برای بیمارای ناامید یا یه خنده روی شبانه روزی برای سالخورده ها، یا ام که عضو یه انجمن خیریه. شاید بهتر بود یه انتخاب واقعی واسه همیشه داشتم. شاید بهتر بود یه مبارز انقلابی شجاع و اسطوره ای می شدم، یا مطلقا یه نویسنده یا نقاش که می خواد با قلم و قلمو دنیا رو عوض کنه. در هر صورت شاید بهتر بود اون چیزی که الآن هستم نبودم و دنیا هم.

 پ ن: هرکسی که توضیحی برای این عکس داره دریغ نکنه. به فلسفی ترین جواب جایزه ای تعلق خواهد گرفت.

 

نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 1:57 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin