تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

«از نظر من تو یه تخته کم نداری. یعنی هیچ کدوم از ما یه تخته کم نداریم و اگه قرار باشه کسی یا چیزی توی این دنیا یه تخته ش کم باشه به نظر من خود این دنیای عوضی یه. دنیای عوضی با قانون های عوضی ترش. وقتی دنیا یه تخته ش کم باشه، اون وقت هر اتفاقی ممکنه بیفته.»*

داستانهای مستور پره از این درگیری های بی جواب فلسفی. چه اون جایی که الیاس بعد از شنیدن حرفهای اون یارو قاتل خونسرده - که بعد از اینکه 2 تا پسربچه ش «توی سنگ ریزه گذاشتن در جیب هایشان با هم مسابقه گذاشته بودند»، غرقشون کرده بود- رگشو می زنه و راوی هم فکر می کنه: «اگر کسی یک ذره عوضی نباشد باید همان کاری را بکند که الیاس کرد نه کاری را که تو داری می کنی. تو تنها کاری که کردی این بود که خبر کشتن بچه ها را توی صفحه ی هجده روزنامه ات چاپ کردی. همین.»*

چه اونجایی هم که آفرینش ناقص الخلقه ها رو با ساختن عروسک هایی که تو کارخونه ناقص از آب دراومدن مقایسه می کنه، و چه در همه جا، مستور فقط سئوال می کنه و یاس های فلسفی شو می ریزه بیرون و حکم نمی کنه و کفر نمی گه، فقط جسارت به خرج می گه و حسشو می گه. قضاوت هم به جز جاهایی که جلد کهنه ی شناسنامه اش درد نگیرد، ابداً. حرف مستور حرف آدمهای خسته اس، آدمهایی که رنج می کشن. داستانهای اون، گزارش لحظه هاس.گزارشی البته کم تحرک و آرام، سمبولیک و رنج آمیز از اتفاق هایی که حداقل برای یک لحظه قلب نویسنده رو، ذهن عدالت جوی (حداقل از دید انسانی) اون رو به درد آورده. داستانهای مستور ماجراهاییه که نویسنده اش دوست نداره اثری از حکمت آوریِ امتحان و قضا و قدر و پاسخ توی اونا باشه. فقط و فقط می گه: چرا؟

* از داستان «چند روایت معتبر درباره کشتن» از کتاب «حکایت عشقی، بی قاف، بی شین، بی نقطه»

این پست رو بلافاصله بعد از دوباره خوندن کتاب، نوشتم. دفعه اول فکر کردم فقط از اسمش خوشم اومده. دفعه دوم بعد از بهتر فهمیدنش و بعد از اینکه دیدم کاملا اتفاقی جنس «حکایت وبلاگی بی واو، بی لام، بی نقطه» خیلی شبیه جنس«حکایت عشقی، بی قاف، بی شین، بی نقطه» شده، یه جورایی باهاش به یه نقطه ی مشترک رسیدم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 13:52 توسط :رهاورد| |

این دیگه چیه؟ پدیدۀ هزارۀ سوم؟ تیترو داشته باشید فقط: «زهرا کوچولوی 8 ساله بر اثر مصرف کراک درگذشت» مامانش تو بازجویی گفته که «زهرا معتاد بود. 1 سال نذاشتم بره مدرسه، تو خونه ترکش دادم.» باباشم که معتاد بوده دقیقا گفته که: «شب اومدم خونه، زهرا رو در حال مصرف کراک دیدم و با عصبانیت موادو ازش گرفتم. بعد شب با هم میوه و شام خوردیم (!) صبح که پا شدم ...» باید پدیدۀ هزارۀ سومو خدمتتون معرفی کنم: «بعد شب با هم میوه و شام خوردیم». اینطور که بوش (بویش) میاد، می شه ماجرا رو ساده تر و باورپذیرتر تعریف کرد: «شب اومدم خونه دیدم زهرا داره با چاقو بازی می کنه. با عصبانیت چاقو رو ازش گرفتم.» الآنه که باید بگی: «بعد شب با هم میوه و شام خوردیم.» اینکه چرا بعد، شب با هم میوه و شام خوردن برای من مسخره نیست، سایۀ این همه رنج و بدبختی، برام مسخره س، تعجبم از اینه که چقدر این رنج تکراری و دائمی و دست برندار بوده که بعدش می شینن با هم میوه و ... لابد چارخونه ام می بینن. امیدوارم اون لحظه حداقل احساس زندگی کردن بهشون دست داده باشه. عجب هزاره ای!

 


«شب شده است. شب روی کوههای دوسوی راه افتاده، سر کوهها کنگره کنگره است. کوهها سیاهند. فکر می کنم. کوهها دندان هستند. دندانهای غول بزرگی که دهانش را باز کرده و ما از میان دهانش می رویم. پاهای الاغ ها توی شن ها می روند، به سنگ های ریز و درشت می خورند. ژپ ژپ صدا می کنند. صدای نفسشان هم می آید، فِر و فِر می کنند. راه همه اش سرپائینی است. ماه بالا آمده. ستاره ها درشت و پرنورند. تو آسمان پخش و پلایند، اینجا و آنجا دور هم جمع شده اند، به ردیف اند. سرم را بالا گرفته ام و آسمان را نگاه می کنم. آغ بابا آواز می خواند. از دره ای می گذرم که انتهایش به مادرم می رسم. صدای آغ بابا تو کوهها می پیچد ...

      ستاره در هوا می شمارم امشو                       به بالینم نیا بیمارم امشو

      به بالینم نیا ای یار شیرین                               تموم دشمنون بیدارن امشو

-    آغ بابا گردنم درد گرفت

-    خب، نگاه نکن به آسمون

سرم را پائین می اندازم و جلویم را نگاه می کنم. راه مثل مار سفیدی جلویمان است. از میان دو گوش الاغ راه را می بینم. سنگ های سفید تو نور ماه برق برق می زنند.»*

 

همیشه مخصوصا در بدترین شرایط  دوست دارم بخونمش. حال و هوامو عوض می کنه. برام مثل یه کتاب مقدّس می مونه. هوشو برای خودش عالمی داره. 6 ماهه بوده که مادرشو از دست می ده. هوشو حسابی جلفه**. با بچه های محل یه کارای بی ادبی رو دیوار می کنن و فرار می کنن. آرزوی کیف چمدونی حلبی داره. خیلی تنهاس. مهربونه. خودِ خودِ مجیده. دُم یه گربه ی مزاحمو می بُره، بعدم بهش می گه بیا دمتو بگیر. بچه س دیگه . زدن نداره!

 

«می پرم طرف نخل ها. نخلی را بغل می گیرم. پوست سخت و سفت و خشن تنه ی نخل، آغوش گرم مادرم می شود. صورتم را به تنه ی نخل می چسبانم. تنه ی نخل کُلفت است. دست های من کوتاه. نمی توانم درست بغلش بگیرم. می چرخم، می چرخم.»*

می چرخم، می چرخم...

 

* شما که غریبه نیستید- هوشنگ مرادی کرمانی

** جلف: شیطون،بازیگوش

 

نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 1:33 توسط :رهاورد| |

حیاط (ت) اول: آدم بزرگها

اشتباه کردم بهش گفتم می خوام ازتون عکس بگیرم. تکیه شو داده بود به عصا، رفته بود تو فکر. وسط بازار روبه روی حرم حضرت معصومه (س) یه لحظه نگام افتاد بهش و سریع توجهم جلب شد. دوست داشتم اون لحظه رو واسه همیشه داشته باشم. همین که گفتم، حالتش عوض شد و به دوربین نگاه کرد. خودمم اصلا اون لحظه یادم رفت چی می خواستم. اشتباه کردم. ولی تو نگاهش به نظر میاد هنوزم داره فکر می کنه...

حیاط (ت) دوم: آدم کوچولوها

عاشق این عکسم. از چشمای سبز دخترکه گرفته تا انگشتای جمع شده ی پای پسرکه. تو حیاط جمکران.

 

نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 0:55 توسط :رهاورد| |

زمستون
تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهای برهنه زير بارون
نميدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه

 


چه تلخه چه تلخه
بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زير بارون زمستون

 


زمستون
برای تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها برای تو هميشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالي نديدي
نشسته زير بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون

 


تو عاشق نبودی
ببينی تلخه روزهای جدايی
چه سخته چه سخته
بشينم بی تو با چشمای گريون*

 

 

* بهترین ترانه زمستونی دنیا، با صدای: افشین مقدم، ترانه سرا: سعید دبیری، آهنگساز: سیاوش قمیشی

** عکسا برای 2 هفته پیشه.اولین برف امسال...

 

نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 14:29 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin