تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

 

فرض: هر زمان، هر آینه، ردّی از خودعرضگی دنیاست.

حکم: دنیا فاحشه است.

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 23:57 توسط :رهاورد|

قبل از اینکه پول عیدیم رو خرج کفش و کیف و ... کنم، رفتم انقلاب این کتابا رو خریدم:

بادبادک باز  (خالد حسینی- ترجمه: مهدی غبرائی)

هزار خورشید تابان (خالد حسینی- ترجمه: مهدی غبرائی)

کوری (ژوزه ساراماگو- ترجمه: عاطفه اسلامیان)

برگزیده داستانهای آنتوان چخوف (ترجمه: رضا آذرخشی- هوشنگ رادپور)

یادداشتهای روزانۀ ویرجینیا وولف (ترجمه: خجسته کیهان)

مسخ (فرانتس کافکا- ترجمه: فرزانه طاهری)

اندیشه هایی درباره عکاسی (رولان بارت- ترجمه: نیلوفر معترف)

 

پارسال تولدم بچه ها می خواستن مثل هر سال عروسک بخرن یا کِرِم. از خودم که پرسیدن گفتم کتاب. یکی از دوستام برام کتاب فروغ آورد، اون یکی گفت حالا کتابو بمال به پوستت اگه پنکک شد! مدتیه هدیه ی ثابتم برای دیگران شده کتاب. به نظرم آدم وقتی می خواد پول بده، حیفه که اون پولو برای خرید کتاب نده. و اولش با کلمه های خودش شعر نسازه یا جمله. مگه عاشقانه تر از این می شه؟ من شاید هدیه به هدیه پی به طبع شعرم ببرم، وقتی که موقع تحویل هدیه به مهدیه (اسم مفعول-شخص مونثی که هدیه می گیره)، ویژگیهاش و رابطه مون و آرزوهایی که براش دارم فکر می کنم. این کار برام حکم یه مرام رو داره.

الآن بیشتر از همیشه بهش فکر می کنم –کِ تاب- شاید چون کلاسا شروع شده و استرس اون و وقت و انرژیی که باید براشون بذارم. خوندن، برام مثل یه معشوقه که خارج از هر بغرنجی، یا چیزهای اجباری و سخت بهش پناه می برم. البته اگه این تنها دلیل کتاب خوندن باشه، ممکنه یه روز برسه که کتاب خوندن فقط کار آدمای تنبل بشه...

 

هم اینک بادبادک باز رو شروع کرده و درحال مستفیض شدن هستم. شرح حال ماوقع هنگام و بعد از خوانش متعاقبا اعلام می گردد.

 

نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 23:11 توسط :رهاورد| |

سال نو مبارک. این پیام تبریک من بود: «آرزوی آرزوهای زیبا و بزرگ واست آرزو می کنم.» یه خرده "آرزو" ش زیاده ولی زیادی نیست!...

 

«شعور یک گیاه، در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمی آید، از بهاری می آید که فرا می رسد. گیاه به روزهای رفته نمی اندیشد، به روزهایی می اندیشد که می آید. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد، چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هرآنچه می خواهیم دست یابیم؟»*

 

 

اینم از بهاریه 87 که به گمونم خیلی گویا بود اما نه کافی. الآن وقتشه که همه کاغذای سفید و یه عالمه حرف و جرقه و ایده اجرا نشده و منفعل مثل یه عالمه شبح متوقع بیان سراغ آدم و رژه برن که «چرا زندگی رو از ما دریغیدی؟» یا خوشبینانه تر بگن: «پارسال آمدیم تشریف نداشتید».

 

* نامه های عاشقانه ی یک پیامبر، جبران خلیل جبران

 

نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 0:30 توسط :رهاورد| |

                         یه اتفاق: تقابل راهیان نور و راهیان باد...

                                              یا

                  چگونه می توان اعضای حزب باد را شناسایی کرد؟

 

 

 

فعلا این عکسا رو علی الحساب از من داشته باشید تا بعد...

نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 22:16 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin