تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

 

جامعه امروز، بنا رو گذاشته به نامعصومی و خودش و به همراه همه آدمای در حال حرکت روی اون (که مثلا اندام هاش باشن) مشغول خودنمائی و خودعرضگی ان. روزی روزگاری نمی دونم کِی، دنیا باکره بود. که من اون موقع یا نبودم یا مقارن با بچگی های من بود و نمی فهمیدم. معمولا فکر می کنم که این دنیا هیچوقت باکره نبوده و وقتی که نبوده چطور می شه امیدوار بود که به معصومیت اون دوران برگرده. اگه بوده چطور می تونه اینقدر از گذشته و اصل پاک سرشت خودش فاصله بگیره. این خاصیت -خودعرضگی- عجیب سرعت گرفته. داره می ره که بره.

یه سوپیه که داره می پزه. داغه و همیشه داغ بوده. همه می خوان توی اون باشن تا دیده شن. مطمئنم هرکدوم از اونا آرزو دارن فقط خودشون اون تو باشن، دیده شن، خورده شن. ما لب قابلمه ی سوپ داریم حرکت می کنیم. اونقدر بعید نیستیم که دور از اون باشیم و زندگی کنیم و باز اونقدر بعید نیستیم که وقتی قابلمه قل قل می کنه و سوپ تا مرز سرازیری پیش می ره، نوک انگشتمون سوپی نشه. گهگاهی هم لیز می خوریم، گاها هم می پریم توش، دلمون شنا می خواد. مزه ها رو می چشیم. هویجی می شیم. رشته ای. کلی ادویه. خودمونو رنگ می زنیم. موقع خوابگردی مونه که هوس شنا به سرمون می زنه. بدون اینکه بفهمیم کجا بودیم و چه مزه ای. بعضا اگه هشیارتر باشیم، یه دوشی چیزی، تا فراموش کنیم، بی خیال شیم. می دونی؟ ما به این سوپ نیاز نداریم و این سوپ هم از بابت مواد تشکیل دهنده خوشمزه ش اشباعه، ولی اون همه رو می خواد. همه طعما رو، ادویه و چاشنی ها رو، خاصیتش اینه که ببلعه، اون همه نوع سیب زمینی رو می خواد، همه هویجا رو، همه ادویه ها و مرغ و بال و پاچه ها رو.

نگفتم راستی، این لکه های سوپ بعضی هاشون هیچوقت پاک نمی شن. می چسبن به ما و می طلبن که هر روز پررنگ ترشون کنیم. بعضیاشونم می شه با تلاش مداوم پاک کرد و لازمه ش افتادن تو یه قابلمه دیگه س. قابلمه ای که فردای بهتری داشته باشه و مخلفاتشو خودمون خورد کرده باشیم.

حالا ما هرچی خواستیم از بر و بچ عکس فرنگی بگیریم. بابا ما ادویه مون واسه این سوپه نیست. این کاره نبودیم.

  

دوم اینکه می خوام بدونم کی امتحانو اختراع کرد؟

 

نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:57 توسط :رهاورد| |

مرتضی درخشان دعوتم کرده به یه بازی به این شرح که چشماتو می بندی و ۳ کلمه که ازشون بیشترین انرژی رو می گیری به ترتیب می نویسی. و بعد ۳ نفرو دعوت می کنی.

 

بین کلمه ها چندی غلتیدم تا این ۳ تا به نیابت انتخاب شدن:

 

۱- قلم

۲- آسمان

۳- بستنی

 

مدعوین به این شرح می باشند:

 

مها

نبی

امین

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 0:21 توسط :رهاورد| |

در ادامه پست قبلیم:

مثلا همون مَرد توی رادیو:

 

شنوندگان عزیز توجه فرمائید. شنوندگان عزیز توجه فرمائید. خرمشهر، شهر خون، آباد شد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 0:9 توسط :رهاورد|

راهیان نور 86/12/29

 

 

الف)

صحنه های روز سوم، تصاویر خیلیی قدیمی از خرمشهر نیست. کاملا امروزیه. از این نظر که بعد از 26 سال اگه با تصور دیدن یه شهر جنگ زده بری خرمشهر، می بینی تصوراتت هنوز که هنوزه حقیقت داره. اگرم با تصور دیدن "خرم" شهر بری، نظرت عوض می شه. انگار خرمشهر قرار نیست آباد بشه. اگه استدلال این باشه که جنگ زدگی خرمشهر باید باقی بمونه و باقی موندۀ مبارزه ها باید عینی و تاریخی بشه، نباید گلایه مو ادامه بدم. اما اگه خرم شدن شهری که با فداکاریشون حق به گردن یه ملت دارن، حق مردمشه، طبق دیده های من اونا همچنان از حقوقشون محرومن. (شدم مرغ حق)

 

 

ب)

یادشون رفته بود cd هاشونو بردارن. واسه همین سه و نیم- چهار ساعت بی وقفه "ممد نبودی" می خوند. این شعر با آهنگش، سفیر عشقه و البته حماسه. رفته بودیم نماز ظهرو توی یه مسجد تو خرمشهر بخونیم. اومدم تو حیاط مسجد. پدر محمد جهان آرا پیش پای من رفته بود. با بچه ها حرف زده بود. گفته بود از برکت نون حلال 4 تا پسرش شهید شدن.

 

 

پ)

17-16 ساله بود. داشتیم ازش سبد حصیری می خریدیم. همه مون عاشق لهجه شون بودیم. دوستم گفت یه خرده حرف بزنیم صداش و لهجه شو بشنویم. موقع خرید، پسر جنوبی گفت من می دونم شما می خواید بعدا برید به لهجۀ من بخندید. اون لحظه صمیمانه گفتیم نه ما لهجه تونو دوست داریم و ... . ولی اصلا توقع همچین فکری رو نداشتم. کسی که جایی زندگی می کنه که برای ما اسطوره یه کشوره و مردمش انقدر عزت نفس داشتن که قهرمان زندگیمون باشن و فیلم روز سوم و خاک سرخ و ... رو با جون و دل ببینیم، من انتظار داشتم پُر باشه، به هویتش به لهجه ش به تاریخش افتخار کنه. قضیه رو به همه نسبت نمی دم و شاید حرفی که اون پسر 16 ساله زد بدون فکر و در لحظه باشه، ولی نه. اگه به این موضوع زیاد فکر نکرده بود نمی گفت. و می تونم بگم اون پسر نماینده نسل منه، گوشه ای از نسلی که خودآگاه-ناخودآگاه گوشه ای از هویتمون سوراخ شده ولی حواسمون نیست و نمی دونیم چطور این اتفاق افتاد.

 

 

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 16:51 توسط :رهاورد| |

12/1/86- طبق روال هر سال تعطیلات عید تهران بودم. روز جمهوری اسلامی بود که می خواستم از انقلاب برم ولیعصر. ولی راه ها بسته بود، چون توی میدون انقلاب جشن گرفته بودن. مجبور بودم راه مستقیمو بیچونم. رفتم از باجه بلیط فروشی آدرس بپرسم که یه راننده خط واحد –که داشت چای می خورد- بهم گفت باید سوار اتوبوس من -مقصد تجریش- بشی، ایستگاه دوم زیر پل گیشا پیاده شی، از اونجا بری فاطمی بعد ولیعصر. تشکر اول.

 

سوار اتوبوس همون آقا شدم. قبل از حرکت که آقای راننده که شادابی چهره ش نمی ذاشت فکر کنم 4-43 سالشه، اومد بلیط جمع کنه، یه بار دیگه با احساس مسئولیت بیشتری آدرس داد، (همچنان ایستگاه دوم باید پیاده می شدم) تشکر دوم.

 

اتوبوس تا حد ترکیدن پر مسافر بود. ایستگاهها رو شمردم: 1، 2. زیر پل گیشا از بین فشردگی جمعیت می خواستم پیاده شم، که صدای بلند راننده اومد: خانم اینجا باید پیاده شی. تشکر سوم و چهارم.

 

با هیجان زیاد از دیدن همچین آدم دلسوزی پیاده شدم، عجله داشتم، تقریبا داشتم می دویدم و حتی پریشون بودم چون دقیقا نمی دونستم باید از کدوم طرف برم. 40-30 قدم که رفتم صدای بوق شنیدم. برگشتم دیدم همون اتوبوس راننده ی دلسوز وایساده. فکر کن! یه پسره از اتوبوس اومده پائین داره اشاره می کنه. 2 نفر آویزون پنجره اشاره می کنن و نگاه بقیه مسافرا هم به طرف منه. دویدم ببینم چیکارم دارن، که راننده با چهره ای که این دفعه به نظرم نورانی می اومد، در حالی که سعی می کرد از شلوغی جمعیت منو ببینه، منو راهنمائی دقیقتری کرد: از کدوم سمت باید می پیچیدم به مقصد فلان میدون بعد از اونجا به ولیعصر. مساله اینه که من با یه خرده حساب کتاب و کروکی راهو پیدا می کردم، اما این راهنمائی برام کمک خیلی بزرگی بود. نگاه همه مسافرا با تعجب به من بود. احتمالا با خودشون فکر می کردن این دختره کیه که به خاطرش راننده چند دقیقه معطلمون کرده. راستش هیچ کس. به هرحال تشکر پنجم و ششم.

 

این دفعه انرژی بیشتری گرفتم. داشتم می دویدم و وقتی از زیر پل گیشا به عقب نگاه کردم، یه جاده پهن و خلوت دیدم با نور ظهرگاهی، بدون حتی لکی از سایه یا ابر، و اتوبوس زردی که راننده ش با خیرخواهی فراوان برای خودش بلیط بهشت جمع می کرد، داشت می رفت.

آدما معمولا حافظه خوبی برای یادآوری چهره هایی که کم دیدنشون ندارن، اما 12/1/86 یه چهره برای همیشه به یادم موند.

 

ما هر روز بیننده چهره هایی هستیم که گازشونو گرفتن و می رن. حتی خیلی وقتا اونا، خود ما هستن. دنیا داره می ره که بره، که برسه نمی دونم به کجا. من توی روزای ابری دنیا به اون ظهرگاه توی سال نو فکر می کنم و مطمئن می شم که می شه. محال نیست. حتی اون روز که توی ترمینال، ساکمو می بردم و هیچ کس نیومد به مورچه ای که به زور بار بزرگتر از خودشو می کشید و اشکاش دیده نمی شد، کمک کنه، باز به خودم می گفتم روزنه ای هست این دفعه اما "شاید".

 

12/1/86- روزی بود که «خیابانی از آرمانشهرم» ساخته شد: زیر پل گیشا.

 

پ.ن: این پست عکس ندارد. خودت که می دونی چرا. تصويرشو بايد خودت واسه خودت بسازي.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 21:7 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin