رهاورد
يك سال پيش بود كه اون شب با اون عمل جراحي ناخونده ش از راه رسيد. تمام شب دوخته شده بود به دردي وحشتناك كه زجر مي داد، نه خودش مي رفت نه رخصت رفتن مي داد. همه لحظه هاي عذاب آورش، هذيوناي دم هوش، اون روپوش و روسري كرمي تهوع آور، جيرجير تخت، اوج دردي كه فرود نداشت، التماس آرامبخش و مسكّن و پرستار، و كل روزاي عمرم يه طرف، اون چند ثانيه حماسي بي تكرار هم يه طرف. نيمه شب، وسط بيمارياي مختلف و آدماي مختلف كه حالا ديگه آروم خوابيده بودن، توي اون سكوت بي ناله و شيون، اون لحظه ي پر از شادي اتفاق افتاد. حسي كه چند ثانيه بيشتر طول نكشيد ولي بي نظير بود. حسي كه تركيبي بود از خنده و گريه، قهقهه و زاري، تشكر و التماس. من مي خنديدم و با گريه از خدا ملتمسانه تشكر مي كردم. يه تناقض ماورائي. سبك شده بودم و بي هيچ وزني. انگار يه نوزادِ تازه متولد شده كه نيمه شب اول تولدش، وقتي همه خوابيدن، اولين مغازله ي واقعي شو با خدا به پا مي كنه. من انگار كه...عاشق شده بودم. از اين حس تازه، اين راز مگويي كه گوشه اي از اون برام فاش شده بود، انرژي اي گرفتم که مپرس. با همه ضعف و ناتواني م مي خواستم از جا بپرم، پرواز كنم، "پر" باز كنم. تل تل خوران، رفتم سمت پنجره توي راهرو. مي خواستم هواي تازه بنوشم. تازه سپيده شده بود، تازه سپيده ي من شده بود، همه چيز قشنگ تر شده بود، آسمون، آبي تر، كلاغا، رنگي تر، هوا، خواستني تر، سحر، ديدني تر. اسارتي كه آويزه ي عشق هاي "زميني" هست و من گريزانم ازش، توي عشق "آسماني" سراسر آزاديه. هيچ مهي نداره. مثل پروازه. عين رقص. همونجا روي يه ويلچر نشستم. همون جايي كه ديشب با ترس قبل از عمل هم نشسته بودم و كمي ترحّم كرده بودم. كمي چرخاشو اين ور اونور كردم و خودمو جاي اونا گذاشتم. اين دفعه خلاف حس ديشبم، ترحمي در كار نبود. دلخراشه اگه بگم اون لحظه نه واسه يه معلول، نه بيماراي مختلف دلم نه، نسوخت. برعكس، به حالشون غبطه خوردم، به مغازله هاي مداوم شبانه شون، به جايزه هايي كه براي تحمل درد از خدا مي گيرن. درست تو نيمه شبايي كه ما خوابيم. تو اون لحظه فكر كردم هيچ كس جاي ترحّم نداره، چون ترحّم وقتي به ميان مياد كه ما قدرت و خدايي خدا رو دست كم بگيريم، اما خدا به نسبت همه بيماري هايي كه به بنده هاش مي ده خيلي بيشتر از اون اندازه براشون هديه درنظر گرفته. شايد سرطاني ها توي اين نظریه پيشرو بقيه باشن، خدا برنامه هاي بزرگي براشون نوشته. اين تفكر، اين غبطه، شايد يه جور مازوخيسم صوفيانه –به گفته عرفا: رياضت- باشه، گفتنش هم آسونه، اما وقتي پيداش مي شه صبر ايوب ببايد، من ولي ايمان آوردم كه خدا ايمانشو مي ده، و چه لحظه خوشیه روز رمزگشايي رموز دوران رنج. نان پاره ز من بستان، جان پاره نخواهد شد آواره عشق ما، آواره نخواهد شد آن را كه منم خرقه عريان نشود هرگز و آن را كه منم چاره، بيچاره نخواهد شد بيمار شود عاشق، اما به نمي ميرد مه گرچه شود لاغر، استاره نخواهد شد و این هم وبلاگ (شادروان) باران دوست عارف استاد عارفم، استاد سر كلاس در مورد باران گفت و سلول و سرطان... وبلاگ باران رو با اينكه ديگه خودش آپ نمي كنه مي خونم، نوشته هاش اونقدر غني هستند كه هر بار چيز مهمي در من اضافه بشه. بعد از نوشتن اين پست دوباره يادش كردم، چون باران و زندگي دردآشنای عارفانه ش مصداق نوشته هاي امشبم بود، اين بار ديدم بيشتر بهشون نزديك شده م. با اجازه استادم ترنّم، نوشته اي از بهترين دوستشونو اينجا مي ذارم: اينروز ها چقدر ترديد دارم. انچه از کودکی به من اموخته اند با انچه اکنون با گوشت وخونم حس ميکنم نابرابر است. ونميدانم کدام درست؟ خدايی که اموخته ام ،الرحمن الرحيم،سختگير،حسابگر برای هر لحظه ، هر نفس،وعقابگر برای هر اشتباه،و من يعمل مثقال ذره شرا يره... و خدايی که امروز ميبينمش،او را حس ميکنم،مرا در اغوش ميگيرد،گرم .مهربان .نوازشگر.ارام دهنده.پايان همه دردها... تو کدام يک از اينهايی؟برای من کدامی؟دوستی ميگفت : بايد عاشق شوی.بايد بخواهی که تو را عاشق کند. بايد بخواهی که درد بدهد ودرمان نه. من از تو می خواهم که عاشقم کنی.که درد بدهی ودرمان هم. شايد عشق در مان کند روحش شادِ شاد 2 ساعت پيش پرستو براي كلوبشون چند تا سوال پرسيد كه در ذيل جوابشونو مي خونيد. ضمن اينكه بايد اذعان كنم جوابهاي اين سوالها فوري بوده و مسلماچيزهاي ديگه اي هم از اون دسته ي "در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد، اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد چون ..." كه صادق هدايت مي گفت، وجود دارن، اما خيلي از اونا ياس هاي فلسفي اي هستند كه زمان خودش جواب اونا رو مي ده و اصولا نبايد با طناب بعضياشون تو سياهچال بعضي منطقهاي عجيب و احساسات شيّاد و فلسفه هاي موهوم افتاد. و اما ماجراي دوستي من و پرستو كه هيچوقت با هم تو مدرسه و جاهاي ديگه همكلاس نبوديم، خيلي مرموز و درست وقتي اتفاق افتاد كه هر دومون نياز به يه دوست نزديك به علايق و عقايد خودمون رو حس مي كرديم. اون موقع ها -و الآن هم هرازچندگاهي فرصت كنيم- با هم مي رفتيم كافي شاپ و پياده روي و من تازه ترين نوشته م و پري هم تازه ترين شعرشو مي خوند. براي صحبت كردن باهاش هميشه وقت شماري مي كنم–مخصوصا وقتي درباره خدا حرف مي زنه و حسابي به ذوق و هيجانم مياره- توي اين دوستي به هم فرصت حرف زدن مي ديم، فرصت ابراز كردن، فرصت بزرگ شدن، از هم مي خوايم، يه تلنگر،يه فكر، يه داستان، يه قطعه... پري جان به خاطر احساسات و بزرگيت شكر... اينا رو يه روز ارديبهشتي روز تولدت تو دفترت نوشتم: "براي پرستو كه جادوي كاغذ كاهي را مي فهمد اميدوارم اين دفتر سنگين شود از كلمات تو مثل پَر..." و تو دفتر خودم هم اون موقع نوشتم: "فرمول كادو خريدن واسه پرستو آسونه: چيزي كه خودم دوست دارم. اون با انرژي معنوي و روح ونوسي پراحساسش مي تونه دفترشو بالاتر از ابرها ببره و ازش يه مكتب مقدس بسازه. امروز بعد از ماهها ديدمش و دوباره فهميدم كه چقدر همديگه رو مي فهميم. دوستي من و پرستو مثل يه نوش دارو مي مونه كه (مثل شكل دوست شدنمون) وقتي اوج مي گيره كه نياز عميقي در ما شكل مي گيره. يه تلپاتي احساسي آرامبخش. با پرستو همونطوريم كه خودم واقعا هستم. نه ادايي، نه ادعايي. مي خوام كه تئاتر قبول شه و به آرزوش برسه و دوستش هم حالش خوب شه." حالا سوال اول اينه كه: سوال هاي بي جواب زندگي تو چيه و چطور باهاشون رفتار مي كني و كنار مياي؟ و جواب هايي كه تا اين لحظه از فلسفه دوني مخم پيداشون كردم (ترتيب چيدماني ندارن): يكي اينكه نمي دونم چرا ستاره ها مي ميرن؟ واقعا چرا ستاره ها مي ميرن؟ اون از آسمون پرستاره 15-16 سال پيش بچگيمون وقتي شبا توي حياط و بالكن مامان-بابا بزرگامون مي خوابيديم و ستاره ها رو مي شمرديم و ستاره خودمونو انتخاب مي كرديم اينم از الآن كه آسمون خالي شده از ستاره. انگار كه آُسمون شب شده سنگ قبر ستاره هاي مرده. هرچي ام گشتم دنبال علتش كسي نمي دونست كه چرا بايد ستاره ها بميرن؟ هيچ سايت و وبلاگي، حتي اينجا، فقط مي گن ستاره ها مي ميرن، فلان جور و بهمان جور. سوال دومم اينه كه چرا خدا كك و مك رو اختراع كرد؟ اگه اين لک های پوستی و دون دوناي قهوه اي در انواع و اقسام كلاً وجود نداشتن چي مي شد يا چي نمي شد؟ البته می دونم در اون صورت تا حدی آدم احساس تنهایی می کرد. سوال سومم اينه كه برام خيلي عجيبه كه چرا ما هيچوقت با پرنده ها تصادف نمي كنيم؟ واقعا چرا؟ خيلي وقتا پيش اومده كه داشتم از يه كوچه مي پيچيدم و يه پرنده ام از روبرو ميومده كه در عرض چند صدم ثانيه فورا پرنده مذكور جلوي تصادفو گرفته. اين پرنده ها انگار كه مطمئنن هيچوقت با ما تصادف نمي كنن. شايد موضوعي كه واسه امواج راديويي و فركانسهاي مختلف توي هوا براي مخابرات و موبايل و ماهواره ها مطرح مي كنن كه هر فركانسي يه بورد مخصوص داره و تداخل فركانسها كمتر پيش مياد، يه حالت ذاتي و الهي هم در مورد بورد زيستي پرنده و انسان وجود داشته باشه. همين چند روز پيشم تو ماشين كه مي رفتم چند تا كبوتر وسط خيابون جمع بودن، نزديك كه شديم راننده هه با دستپاچگي فرمونو چرخوند كه بهشون نخوره. من اما اون لحظه تقريبا مطمئن بودم هيچ تصادفي به وقوع نخواهد پيوست! گفتم راننده، سوال چهارمم در مورد راننده هاس. دقت كردي تا حالا سوار هر ماشيني كه شدي، در صورت بروز خطا يا تصادف، مقصر اصلي هميشه طرف مقابل بوده. من هيچوقت هيچوقت سوار ماشيني كه راننده ش قوانين رانندگي و انساني رو رعايت نمي كنه نشدم و از كساني كه پرسيدم اونا هم هيچوقت سوار نشدن. چند گزينه: الف- "آدمهاي قوانين راهنمايي رانندگي نشناس" هيچ وقت مسافر سوار نمي كنن. ب- از شانس خوب ماست كه هميشه راننده درستكار گيرمون مياد. ج- مقصر ها هيچوقت اعتراف نمي كنن! د- پهلوانان اصلا رانندگي نمي كنند. و اما براي مدارای اين سوالا پرسيدي چيكار مي كنم؟ يا طومار فلسفه بافي هامو كش مي دم يا هوا رو گاز مي زنم و اگر هم خیلی بخواد روحم را در انزوا بخوره منم می خورمش! سوال دومی که ازم پرسیده اینه که چه احساسی نسبت به وضعیت آدمایی که معلول به دنیا میان داری؟ این سوالت منو یاد یکی از داستای مصطفی مستور انداخت که شخصيتاش دچار یاس فلسفین: "می خواست بفهمد تولیدمثل آدم ها با تولید هرچیز دیگر-مثلا عروسک- حقیقتا چه تفاوت هایی دارد. گفت هفته قبل از یک کارخانه عروسک سازی دیدن کرده و در آنجا عروسکهایی را دیده که به علت نقص های کوچک کارخانه کج و کوله شده بودند. گفت بعضی عروسکها به خاطر حرارت زیاد ذوب شده بودند. بعضی پا نداشتند، دست نداشتند. بعضي مچاله شده بودند. گفت مسئولان كارخانه به او گفته اند چهاردرصد از توليدشان ضايعات است. مي خواست بفهمد چرا در توليدمثل انسان هم مثل كارخانه ي عروسك سازي –يا هر كارخانه ديگر- بايد ضايعات وجود داشته باشد. منظورش از ضايعات، ناقص الخلقه هاي مادرزاد بود. گفت به نظر مي رسد كنترلي بر آن چه توليد مي شود وجود ندارد. باز به مادرم فكر مي كنم كه حالا لابد يا نماز مي خواند يا به راديو گوش مي دهد. سالهاست به اين نتيجه رسيده ام كه خوشبخت ترين آدم ها-اگر اصلا توي اين خراب شده آدم خوشبختي وجود داشته باشد- كودكان هستند و پيرزن هاي بي سواد."* اما من دوست ندارم همچين مقايسه اي بكنم، و حتي دوست ندارم چند تا برهان براي اين شيوه آفرينش بيارم، فقط احساسم مي گه ميزان احساس خوشبختي در افراد معلول با ميزان احساس خوشبختي در افراد غير معلول برابره. گرچه ميزان احساس خوشبختي در اطرافيان افراد معلول با اين دو گروهي كه گفتم برابر نيست، ولي بعضي وقتا پيش مياد كه ميزان احساس خوشبختي در اين افراد از اون 2 گروهي كه گفتم برابرتره! و اسراري در اثبات اين مدعا وجود دارد كه بر ما بندگان خدا چندان روشن نيست. و سوال سومت اين بود كه بزرگترين افتخار زندگيت چيه؟ راستش پرستو اين سخت ترين سوالت بود كه نمي دونم كي مي تونم جوابشو بدم، ولي شايد بزرگترين افتخار زندگيم ندونستن بزرگترين افتخار زندگيم و تلاشي كه واسه پيدا كردنش مي كنم باشه... مگر اينكه خلافش ثابت شود. * داستان "چند روايت معتبر درباره ي خداوند" از كتاب "حكايت عشقي بي قاف، بي شين، بي نقطه"، مصطفي مستور توی این بازی همه دعوتن: مها - سربازمعلم جنوبی- ترنم-سودی-آسمون آبی-نگاه- سمیه- راحیل حسینی- راحیل (خلوتگاه)- مرتضی درخشان-امین و ... . انتخاب تعداد کمتر برام سخت بود. چون من لیدر این بازی توی بلاگفا هستم همه رو دعوت کردم شما به کل این سوالها یا هر کدوم که دوست داشتید جواب بدید و هر کدوم ۳ نفر دیگه رو به بازی دعوت کنید. (بعضی از بچه ها هم یا کنکوری ن یا بی حوصله یا خبری ازشون نیست) "از شمس از معرفت و عرفان سوال كردند پاسخ داد: معرفت، زندگي دل است به خداي عزوجل، آنچه زنده است بميران و آن تن تست و آنچه مرده است زنده كن، و آن دل تست و آنچه غايبست حاضر كن و آن آخر تست و آنچه حاضر است غايب كن و آن دنياست و آنچه هست بود، نيست كن و آن هواست و آنچه نيست بود هست كن، و آن نيست است. معرفت در دل است شهادت بر زبان است و خدمت بر اندام است. از دل، شناخت و شفقت بر خلق، و از زبان، ذكر و خوش زباني به خلق، و از اندام، پرستش و ياري دادن به خلق. از شمس درباره شناخت عارف سوال كردند، پاسخ داد: علامت عارف آن است كه مانده نگردد از يادكرد دوست و سير نشود از دوستي او. خوش تر از ذكر، طعام نيست در دهان يقين بر خوانِ رضا. علامت عارف سه چيز است، اول دل مشغولي به فكرت و تن مشغولي به خدمت و چشم مشغولي به قربت، همچنين علامت عارف آنست كه دنيا را به نزد او خطر نبود و عقبي را به نزد او اثر نبود."* براي من امشبی هم عرفان اين شعره با صلاي استاد: ربَّنا لاتُزغ قلوبَنا بَعدَ اذ هَديتَنا وَ هَب لنا من لَدُنكَ رَحمَة انَّك انتَ الوَهّاب هرچند ذوق شنيدنش تو آخرين شب ماه حتي از پشت گوشي هم نصيبم نشد و ناچار صداش پخش شد سراسر وجود من و موسيقي يك وداع چشم بسته زمين به آسماني. با خودم فكر مي كنم اين گودباي پارتي فطر چرا به اين زودي؟ من كه... 1سال يعني چقدر؟ كاش 11 ماه ديگه به زندگي سالانه ي 1 ماهه م اضافه بکنم. حرفم نمیاد. عيد فطر به مباركي. * "مولانا ارغنون شمس"، عطاء اله تديّن سلام نرگس. حالت چطوره؟ اولين باري كه ديدمت –با اون كت و دامن كرمي خوشگلت، از اونايي كه منم بچگيام داشتم- خوب بودي. تو بودي با اون كت و دامن كرمي خوشگلت، شبانه و فرزانه و محمد و چند تا رفيق ديگه ت، كه داشتيد جلوي قلعه تون تو اون ذلّ ظهر بازي مي كرديد. تو اولين كسي بودي كه وقتي ما رو ديديد اومدي جلو و با اعتماد بنفس فوق العاده ت سر صحبتو باز كردي. گفتي اسم من نرگسه و اسم ما رو پرسيدي. خب مي دوني؟ تو همون نگاهاي اول هم همه مون فهميديم كه تو با بقيه يه فرقايي داري. انگار كه از همه شون بزرگتر بودي، با اون رياست و جذبه ي ذاتي اي كه از چشماتم معلوم بود، منو ياد شخصيت كلانتر ها انداختي. تو دلم گفتم نرگس تو الآن فقط يه ستاره كم داري كه بچسبوني روي سينه كت كرمي خوشگلت، و رسما بشي كلانتر كل قلعه. ظهر بود ولي دوست داشتم دستتو بگيرم برسونمش به آسمونا و تو ستاره خودتو از 7 تا آسمون انتخاب كني و با دستاي خودت بچيني و بچسبونيش رو سينه ت. بار دوم كه ديدمت –دم افطار بود و هوا تاريك شده بود و ديگه اون ظهر زمخت نبود- مهربونتر شده بودي. همه تون آرومتر و مهربونتر شده بوديد. اونوقت خيالم از بابت سنگ بازي هاي راست راستكي كه با هم مي كرديد يه كم راحت شد. دعا دعا مي كردم همون كت و دامن كرمي خوشگلت تنت باشه، ولي اين دفعه يه پيرهن آبي پوشيده بودي كه روي يقه ش تورتوري بود، خنده ت نگيره ولي منم قد تو كه بودم –البته فكر نكني الآن خيلي بزرگ شدما من روز به روز دارم كوچولوتر مي شم و تو بزرگتر مي شي تا يه روز بشيم قد هم- يه پيرهن شبيه مال تو داشتم، منتها لباس من ساتن نبود و مثل مال تو برق نمي زد، ولي تورتوري و آبي و بلند بود و من توي اون لباس شبيه الآن تو بودم با يه كليپس زرد روي موهام، موهایی كه مثل مال تو لَخت نبود. اين دفعه دم افطار، كه از اون ظهر داغ كه تو و شبانه و فرزانه و بقيه بي توجه بهش بازي مي كرديد خبري نبود، ديدم كلانتر بودن ديگه برازنده تو و اون پيرهن آبيت نيست و بداخلاقت مي كنه. اگه دوست داشتي ستاره تو بزن روي موهات كه مهربونترت كنه و نذاره ديگه با اون سنگاي اخمو، شبانه رو بزني. و هر شب آرزوهاتو – كه تا اون شب مي گفتي يه عروسك و يه تختخوابه- بهش بگي تا اون براورده شون كنه. مي دوني؟ دوست داشتم شناسنامه شبانه رو ببينم و از اسمش مطمئن بشم. اما ترسيدم مامانش بگه شبانه شناسنامه نداره و درد جلد كهنه شناسنامه نداشته شبانه هم به بقيه دردهاي مادرش اضافه بشه. دومين بار که دیدمت -و خدا نكنه آخرين بار- با خودانگيختگي فراوون و هوش زيادت كمي هم ترسيده بودي. از اون آقاهه كه هي ميومد بيرون از اتاقشون و ديد مي زد دوربين بازي هاي ما رو. تو با ترسي كه تو رو بزرگتر از سنت كرده بود گفتي ببين اين آدم مي كشه، و من براي تو و تمام دخترانگي هاي قلعه و همه قلعه ها ترسيدم. كاش ظهرها كه كلانتر مي شي و شبا كه فرشته مهربون آبي پوش و هميشه ي ديگه كه من نمي بينمت ديگه چه شكلي مي شي، خيلي مواظب خودت و بقيه باشي. مي دونم كه از پسش برمياي. انگار بعدا بازم سراغمو گرفته بودي، اون شب مهم دوست داشتم بيام ديدنتون ولي ... نشد. اما من بعد از مدتي خونه به دوشي، فعلا اومدم خونمون. توي اتاقی كه دوستش داشتم، لاي كتابايي كه دوستشون داشتم، كامپيوتري كه دوست داشتم، شهري كه دوستش مي داشتم، دوستا و مامان و بابا و خواهرايي كه دوستشون داشتم، و دانشگاهي كه البته چندان دوستش نداشتم. نرگسي كه تو باشي، دارم پاهامو لابلاي گذشته و خود سابقم مي كشم و می گذرم از کنارشون، حالا دیگه چيزي نمي طلبم جز تو، ديگه انگيزه اي نمي بينم جز تو، ديگه عشقي ندارم جز تو و مقصدي كه راه تو منو بهش مي رسونه. كاش من و تو براي هم پل مي شديم تا از هم بگذريم و برسيم به اون جايي كه پر ستاره ست. خونه ي همون ستاره هايي كه يكي از اونا رو تو چيدي. الآن شب قدره و همه دارن عمن يجيب مي خونن و منم نشستم پاي سفره عمن يجيب تو. كاش فراموشم نكني، من كه فراموشت نمي كنم. پس به اميد ديدار تو و همه گل های نرگس... * تصویر آخر از سمت چپ: فرزانه-نرگس-شبانه **این پست متعلق به همه ساکنان قلعه الیمونه (بعدا در موردش بیشتر می نویسم) قلعه الیمون کشف آقای آسمون آبي مي باشد. مي تونيد اونجا بيشتر در مورد اين شيوه قلعه نشيني بخونيد! 




| Design By : Night Skin |

