رهاورد
با شدتي وحشيانه و جنون آميز، آن چنان كه قلبم را سخت به درد مي آورد، آرزو كردم اي كاش هم اكنون همچون مسيح، بي درنگ، آسمان از روي زمين بَرَم دارد، يا لااقل همچون قارون، زمين دهان بگشايد و مرا درخود فرو بلعد. اما ... نه، من نه خوبي عيسي را داشتم و نه بدي قارون را. من يك "متوسط" بي چاره بودم و ناچار، محكوم كه پس از آن نيز "باشم و زندگي كنم". نه، باشم و زنده بمانم. و در اين "وادي حيرتِ" پرهول و بيهودگي سرشار، گم باشم. و همچون دانه اي كه شور و شوق هاي روييدن در درونش، خاموش مي ميرد و آرزوهاي سبز در دلش مي پژمرد، در برزخ شوم اين "پيداي زشت" و آن "ناپيداي زيبا"، خُرد گردم. كه اين سرگذشت دردناك و سرنوشت بي حاصل ماست. در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي كه... "زندگي" نام دارد! دكتر علي شريعتي تمام هم نمي شود اين سردبازار طولاني ناخنم درد مي كند جوهر زبانم خشك شده زنجيري خلسه ناك از گمشده هايي كه لال ماني گرفته اند چه كلمات شيكي! آه مي بيني؟ تمام اراجيفم را لباس گلبهي بر تن مي كنم، پاپوش هایشان را واکس می زنم و با شاخه اي گل خوش عطر در دست - كه تنها بعضي فصول مي رويَد- تحويل تو مي دهم فكر مي كني من خائنم؟
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

