تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

فردا پس فرداي خلقت بود كه خداوند با فرشتگانش ميزگردي تشكيل داده بود، كه امورات خلقت را بينشان قسمت كند. ماموريت ها كه مشخص شد و صلوات پاياني كه فرستاده شد، صداي گريه ي فرشته كوچولو -درحالي كه سعي مي كرد صداي گريه شو قايم كنه-، به گوش خدا رسيد. خدا دليل زاري اش را پرسيد. فرشته كوچولو اعتنا نكرد و به گريه ش ادامه داد. خدا نزديك تر آمد و كمي ناز فرشته اش را كشيد. بلافاصله هق هق فرشته ي ته تغاري خدا بلند شد. بعد گريه ش كه بند آمد، با يه تكه ابر دماغشو گرفت و فين كرد. اونوقت بال به سينه* شد و محكم تر چسبوند خودشو به كرسي ش و آماده ي شكوه و شكايت از خدا جانَش شد. با همون زبون بچه گونه ش به خدا گفت كه " هيچ كس به من كار نداد. همه ش بايد بشم نخودي فرشته بزرگا. هيچكس منو تحويل نگرفت. همه كار مهما رو مي دين به فرشته هاي بزرگ." اونوقت صداشو آرومتر كرد. طوري كه به گوش ميكائيل، اسرافيل، جبرائيل و عزرائيل نرسه، گفت: مگه من چي ام از اون 4 تا كمتره؟ گناهم چيه كه ته تغاريم و ريزه ميزه؟

خدا لبخندي زد و نازخريدارانه گفت: كوچولوي بزرگم! من هيچ چيز را بيهوده نيافريدم، چه برسد به ملائكه! بعد خدا از منوي خاطره ها، فايلهاي hidden را قابل رويت كرد و لپ تاپش را رو به فرشته جان چرخاند. روي يك پوشه كليك كرد و پنجره اي بخارگرفته باز شد. خدا جان گفت: اين خانه توست در زمين. هرجايي كه خانه اي باشد، هرجا كه دلي باشد و هرجا كه پنجره اي، و هر پنجره ي باران و برف زده اي،آنجا خانه ي آسماني توست در زمين و خانه ي‌ آسماني همه بندگانم. آنهايي كه راز باران زدگي پنجره خانه هايشان را بفهمند و بيايند و با انگشت اشاره شان، اشاره اي به راز دلشان كنند، و ايمان بياورند به من و 7 آسمانِ عرش من، و يقين كنند كه من صدايشان را مي شنوم و بر آنها مي بارم. تو پاي پنجره ها مي نشيني و هر وقت مخلوقي، اشك پنجره اي را با دل نوشته اي چكاند و همزمان اشكي هم از چشمش چكيد، به من مي گويي. فرشته كوچولو خوشحال شد و عرض بالي در محضر 4 ملكه ي مقرب كرد و بادي به غبغب انداخت كه يعني: "ديگه چي از اين بهتر؟ شاعر هم شديم!"

چند صباحي مي شد كه فرشته كوچولوي نازنازي، آمده بود روي زمين و بساط فرشتگي اش را لب پنجره ها پهن كرده بود و شروع كرده بود به فاش چند راز پنجره ي باران زده براي خدا و اينطوري، كودكانه، شاعرانگي مي كرد. چند روز بعد از انجام وظيفه ي بي نظيرش، كه نوشته هاي زيادي تحويل خدا داده بود، جمله اي برايش آشنا آمد. كمي دقت كرد و پي برد كه تمام پنجره ها باران زده اند و تمام شيشه نوشته هايشان هم تكراري. بعدش زير لب -طوري كه بخواهد خدا نشنود (چون شنيده بود كه فرشته ها عصيان نمي كنند)-، درحالي كه گوشه هاي بالشو ريزريز گاز مي گرفت، غرولند كرد: "بارالها! سرِ كاري بود؟"

* همون دست به سينه نشستن زميني ها، اما از نوع آسمونيش

پ.ن ۱. اين روزا همزمان با آدمايي كه دارن خونه تكاني مي كنن، خيليام دارن دل تكوني مي كنن. منم دارم كمد ذهنمو گردگيري مي كنم و يه چيزايي رو مي ذارم اينجا تا سال جديد جا براي چيزاي جديد باز بشه. من به قانون خلا خيلي اعتقاد دارم. واسه همينه كه آپ كردنام يه خرده سرعت گرفته. هميشه دوست داشتم تند آپ كنم و اينقدر حرفامو زندوني نكنم. بعضي از متوني كه مي ذارم شايد عمر زاده شدنشون 1 سال و حتي بيشتر هم باشه. اما الآن زدم به سيم آخر. چون خيلي چيزا در بند ذهن و دلم مونده. و چون روزاي آخر سال روزاي خيلي خاصيه و مي خوام ترتيبشونو بدم.

پ.ن ۲. جدي جدي مثل اينكه داره عيد مي شه. حتي اگه سراغ تقويمو هم نگيري، شلوغي خيابونا و بازار بهت خبرشو مي ده. حالا منِ گرد و خاكي رو تصور كن با يه خروار كتاب و مجله كه چندماهه وقت خوندنشونو نداشتم يا شايدم تنبلي كردم، با يه مقنعه چپ اندر قيچي و يه جفت كتوني رنگ رنگيِ جفنگ (!) تازه خودمو رسوندم خونه كه يه ذره واسه سال نو آماده شم. خواهرا لباس نوهاشونو ميان نشون مي دن. مامان مي گه تو چي لازم داري؟ منم مي خوام ذوق اين چيزا رو كنم اما... بهش مي گم يه خرده صبر كن اين قانون خلا رو تموم كنم. مي گه قانون چي؟ مي گم ۶ روز يعني چقدر؟

پ.ن۳. كامنت دوني اين پست رو مي بندم. ولي پائينيه در خدمت شماس. خوب نيست به اين زوديا پرونده ي كتوني سفيدِ سبزِ جلبكي رو ببنديم.

نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 0:6 توسط :رهاورد|

1- کتونی سفید؛ فیلمی بی حاشیه، بی اغراق، بی درنگ، کلاً بی

اگر آمدیم و سالی که نکوست از بهارش پیدا نشد، آنوقت چه باید کرد؟ عده ای گفته اند نترسید زمستان است! ترجمه ش می شه اینکه در نهایت قبل از اینکه کار از کار بگذرد اسفند ماه در دقیقه 90 حتما از خجالت شما درمیاد. برای مثال اگه سینما رو در سال جدید، با خاطره ی بیخود و مباحی مثل "دایره زنگی" آغاز کرديد و تا همین الآن هم آثار ندامت در شما همچنان باقی مانده، هیچ نگران نباشید: بالاخره فیلمی برای نجات سینمای ایران آمده.

ناجی فیلم تقدیم می کند:

تیزر تبلیغاتی فیلم: فیلمی سوار بر کفشهای سفید- پیتی کو پیتی کو کنان می آید- صدای گوینده: کتونی سفید به پا کن، غصه ها رو رها کن. کتونی سفید کی دیده؟ رنگ غمو ندیده! کتونی سفید، قصه ی تنهایی آدمهای خطه ی سرسبز جنوب. قصه ی عشق مردمان همیشه در صحنه ی سرزمین میهنی ملتمان، مردم جنگ جوی خداستیز ایران زمین... ببخشید اشتباه شد... مردم جنگ ستیز خداجوی ایران زمین. قصه ی مردمان نجیب میهن نواز حماسه پرورمان ایران. 2 عاشق. 2 عاشق تنها. 2 عاشق تنهای طناز. قصه ی رنج آدمهای تنهایی که بی دلیل خوشحال می شوند، بی دلیل ناراحت، آدمهای ساده دلی که در کنج این بیغوله ی عاشق پرور سرزمین عزیز ملی مردمی و مردم دوستِ مهمان نواز عزیز مردمی مان، تنها و به دور از هرگونه حاشیه ای، دارن آروم و بی سرو صدا زندگی شان را می کنند. بی آنکه دلشان بخواهد به کسی توضیحی بدهند که اصلا چرا و چگونه؟ اصلا اونا دوست دارن اینطوری زندگی کنن، به من چه؟ به تو چه؟ اصلا چیکار داری با زندگی مردم؟ واسه چی خونه ملت بیدارو دید می زنی؟ اصلا کفتراتو جمع کن برو یه پشت بوم دیگه. مگه خودت...؟

 چند نمونه از حواشی رایج در سینما که این فیلم سعی کرده به آنها نپردازد:

1- خواهرمادر و کلا ردی از یک خانواده

2- موضوع و درونمایه ی فیلم

3- دیالوگ (کلام دار یا فیلم بی کلام؟ مساله این است)

4- بازیگری، کارگردانی

5- درنظر داشتن شعور تماشاچی

6- فیلم

7- هدف

8- حرف حساب

البته ما که هرچقدر فکر کردیم علت ساخت این فیلم رو پیدا کنیم موارد زیر رو بیشتر نیافتیم:

مورد 1:

"یک دست نشانده ی غرض ورز: سلام چطوری. کجایی جهان؟

آقای جهانگیر کوثری (تهیه کننده فیلم): جنوبم. چطور مگه؟ کارم داشتی؟

دست نشانده: آره، آره بدجور. اوضاع اکران بی ریخته. سینما خالیه. مردم پشت درن. فیلم نداریم!

ج.ک: خب می گید من چیکار کنم؟

دست نشانده: هندیکم داری پیشت؟

ج.ک: می خوای چیکار؟

دست نشانده: اِاِاِاِ... اومدی نسازیا... داری یا نداری؟

ج.ک: آره یکی دارم. که چی؟

دست نشانده: ایول. خب نصف موضوع حله. عابربانکتم اگه برده باشی دیگه بقیه شو خودم حل می کنم.

ج.ک: من دم ساحلم. اومدم سفر. دست بردار.

دست نشانده (با حالتی مرکب از اعتراض و خواهش): جهااااااان... ساحل یا خونه یا هرجای دیگه، لوکیشن پای خودت.

ج.ک: ای بابا... گیر دادیا... من اینجا تنهام. تنهایی فیلم تهیه کنم؟ نه بازیگر؟ نه کارگردان. هیچی نیست. هوا سرد است بس ناجوانمردانه حتی!

دست نشانده: ببین اوناش حله. ما الآن داریم دخترتو سیاه می کنیم می فرستیم پیشت. با دختر جنوبی های واقعی مو نمی زنه. یه بازیگر مرد هم پیدا می کنیم سیاه می کنیم می فرستیم. محض رضای خدا نگران فیلمنامه ام نباش. برای یه بارم که شده بداهه رو امتحان کن. حله دیگه؟

ج.ک: به همین راحتی؟ پس زنم چی؟ کارگردان موفق سینما. اعتبارم؟ سینما چی؟ تماشاچیای بیچاره که با هزار امید و دلخوشی می رن سینما؟

دست نشانده: اونا رو هم سیاه می کنیم می فرستیم. نگران این چیزا نباش."

و این گونه شد که دست های غریبه ی اجنبیون دوباره وارد صحنه ی زندگی ملت همیشه در صحنه ی عزیز میهن پرور مهرورز ملت گرای صحنه طلب صبورنوازمان شد و ... به بار آورد!!!

مورد 2:

آخر فیلم در حال بحث و مکاشفه جویی برای علت یابی ساخت فیلم بودیم که در تیتراژ نهایی فیلم،چشممان خورد به طوماری از اسامی بازیگران فیلم (فیلم؟؟!!) و خاطرنشان شدیم که کل قضیه تهیه فیلم، یک ادای دِین به تمام ایل و طائفه پدری و مادری تهیه کننده و خانواده شان بوده و از اول هم مساله خانوادگی بوده و ما نباید شخصا دخالت می کردیم.

(این موارد را شما با دیدن فیلم تکمیل می کنید)

چند نقد مطبوعاتی حول محور فیلم وزین کتونی سفید:

از وبلاگ اشکی لب مشکی: بالاخره تونستم مرخصی بگیرم و برم کتونی سفیدو ببینم. در کل خیلی تاثیرگذار بود. حتی بغل دستی م تو سینما تا حد خودزنی هم پیش رفت و در حالی که به من وجودی خودش (که تحت تاثیر فیلم، دستش رو شده بود) فحش می داد، بیرونش کردن... اما من بیشتر تحت تاثیر بازی باران کوثری و حسین یاری بودم. خیلی بی اغراق و غیرمنتظره رُلو می رفتن. انقد ظریف و با تکنیک بازی می کردن که از درک من بیننده غیرحرفه ای کلا خارج بود. هیچی دیگه حرفی ندارم. همه گفتنیا رو فیلم زده. مرخصی بگیرید برید ببینید یا برید ببینید بعد مرخص شید. فرقی نداره. تشکر می کنم، فقط خواهشی که از دست اندرکاران دارم اینه که زمانشو زیاد کنید.

یک رسانه ی خارجکی (در جهت انگولک جهت دارِ افکار عمومی): کتونی سفید، حکایت 2 عاشق با 2 حالت: یا توجیه نیستند عاشق شده اند و یا توجیه هستند ولی دوست ندارن برای بیننده رو کنن. آقا ما آخرش نفهمیدیم چه ضربه ای به سر مرده وارد شد که فراموشی گرفت، و بعدش چه شُکی بهش وارد شد که سرِ حال اومد. اصلا هرکی موضوع فیلمو فهمید به ما ام بگه: عشق؟ معلولین؟ فوتبال؟ نیروی انتظامی؟ کتونی؟ ساحل؟ سیگنال؟ ملت بیدار؟ آجیل؟

1 هفته بیشتر باقی نمانده، کتونی سفید رو از دست ندید. خداحافظی با سال 87 با خاطره ای خوش!

 

2- 20 اسفند، قبل از جشن تولد، حضور جمعیت امام علی در برنامه زنده ی رادیویی اشراق

فرهنگسرای اشراق- تهرانپارس: مجری در حال چرخ زدن در محوطه غرفه ها و فضای فرهنگسرا، گویا اجرای رادیویی رو هم همزمان داره. ما رو که می بینه می گه یه دور تو غرفه ها بزنید بیاید. بعد که مشغول دور زدن هستیم، از رادیو و بلندگوهای فرهنگسرا با هیجان خاصی اعلام می کنه که الآن بچه های فعال جمعیت امام علی اینجا حضور دارن و مشغول بازدید از غرفه ها (شما چی فکر می کنید؟ آیا بچه های جمعیت به حرف مجری گوش داده اند؟ آیا واقعا در غرفه ها به سر می برند؟یعنی اونا الآن کجان؟) خلاصه در کنار گزارش حرکات فوتبالیستا و کل کل دو مجری برای گل هاشون (گمونم استقلال پرسپولیس) تمام حرکات و حالتای رفتاری بچه های جمعیت هم گزارش می شه. گوینده اعلام می کنه که راستی بچه های جمیت امام علی امروز توی کانون یه جشن دارن و قضیه رو توضیح می ده. نفس راحتی می کشیم چون ماموریتمون انجام شده، حالا دنبال راه در رو می گردیم. که مجری گویا دست بردار نیست. یه مسابقه متشکل از اعضای جمعیت و چند تن از مردم شریف در حال بازدید ترتیب می ده. بعد مسابقه رو توسط یه نفر (راوی این متون) برگزار می کنه و بقیه رو محلی از اعراب نمی ذاره و این سوال برامون پیش میاد که علت حضور 10 نفر دیگه چی بود؟ حالا اینکه مسابقه چی بود و من نباید بله نخیر می گفتم و سوالا چی بود و جوابا چی بود بماند، چیزی که مهمه جایزه ایه که گرفتیم: یه شیشه حاوی گیاهان دریایی مخصوص آکواریوم (مودبانه ی جلبک). بله دوستان ما برای جمعیت جلبک هدیه گرفتیم! (برای بازدید از اون می تونید به خ.ایرانی سر بزنید) منتها این یه جلبک معمولی نیست، بلکه بسیار کمیاب و هوشمنده. باید چهره ی صاحب غرفه جلبک ها رو توصیف کنم که چه دلسوز و پدرانه به سان پدری که مجبوره از طفل نوپا و سبز مخملی ش دل بکنه، خودشو کشان کشان به ما رسوند و با اصرار فهموند که این یه جلبک معمولی نیست. باهوشه. می فهمه. حتی از تو ام بیشتر!

کاتالوگِ "پدر-سنسور" یا توصیه های پدرانه در جهت ساکت نگه داشتن سنسور های جلبک مزبور

1- این گیاه نیاز به تعویض آبی که غرقه در آن است ندارد، و حالا اگه خواستی عوض کنی لطفا حداقل بعد از 10 روز و یک سوم آب آن باشد.

2- 3 تا ماهی بگیر بنداز توش (فکر کنم اسم ماهی ش گوفی بود)

3- این گیاه مستعد در فتوسنتز از طریق قضای حاجات ماهی ها می باشد. پس نگران این قضیه هم نباشید. سعی کنید پارادایم هاتونو در مورد این امر طبیعی ماهی ها تغییر بدید

4- بپا آب عوض کردنی گلدونشو خم نکنیا، نه نه اصلا حرفشم نزن. یه شیلنگ به عنوان اشانتیون اجباری قرار بود تحویل ما داده بشه که ما یادمون رفت. دوستان تهرانپارسی زحمت گرفتنشو بکشن.

5- در مورد نور و درجه حرارت آب تعویضی هم این کاتالوگ حرف برای گفتن دارد که خب، ما یادمون رفت

6- به برگ گل دست نزنید... دین دی رین دیرین دین... کاکلشو پس نزنید

7- این روزها جلبک ها هم سنسور دارند، شماچطور؟

۸- بچه، زدن نداره!

درنهایت پس از خداحافظی با گوینده ی سیار، هوس آش خوردن به سرمون می زنه و یه گوشه می شینیم آش می خوریم. در همین حین از رادیو و بلندگوهای محوطه اعلام می شه: بله، آش بی نظیر سنتی باعث می شه اونایی که خداحافظی کردن هم بخرن بخورن!

 

پ.ن: هیچوقت با یک سردبیر قرار نذارید چون بلاهای بالایی و خطوط پائینی سرتون میاد، اگرم گذاشتید، به موقع بروید، اگرم نرفتید، عدم اعتراض سردبیر مذکور رو نشانه شناسی کنید، در هرصورت تو این مرحله، کار از کار گذشته، همراه خودتون عابربانک و پول هنگفت برای حساب کردن تایم تاخیرتون (با استفاده از روشهای مدرن "دارم برات!") داشته باشید، دلستر و کیک بخرید، کرایه ها را حساب کنید، آش بخرید، اگرم پولی باقی نماند، پیاده برگردید منزل. اگر پای پیاده روی در معیار فرسنگی نداشتید، به 2 خط بالاتر برگردید و چرخه رو هی تکرار کنید. می تونید یه آهنگم واسه خودتون بزنید.

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 14:32 توسط :رهاورد| |

1- شلخته درو کنید

وقتي در همايش تاسوعاي طفلان مسلم، زن و شوهری حلقه ازدواجشونو تقدیم طفلان مسلم کانون اصلاح و تربیت کردن، اولین بدن لرزه مو توی کانون گرفتم. وقتی دختر دانشجویی از سفر حجش گذشت و هزینه شو اهدا کرد، وقتی توی همایشای تاسوعا و اربعین طفلان مسلم جمعیت امام علی و جشن تولد آویشه که توی کانون برگزار شد، یکی یکی طلا و جواهر و گوشواره و النگو بود که روی سن می رفت، وقتی کارمندی حقوق ماهانه اش رو داد، وقتی همه هرچی داشتن و نداشتنو می خواستند بکَنَن و "نمی تونم، نمی شه ها و آخه چطوری؟، چرا ما؟، اما، آخه و ..." وقتی همه اینا تبدیل شد به ما می توانیم و ما هستیم، وقتی این جمعی که تو این بودن ها حضور پیدا کردن، اومدن و به جامعه شون از قاب کانون اصلاح  و تربیت نگاه کردن و یخ زدن، قابی با اندازه ی واقعی که نه بزرگ شده بود و نه کوچیک، وقتی همه هی زل زدن به اون قاب و هی شنیدن صداشو، وقتی اون لحظه برای اون جمع رسید، که تصویر دیگران کنار رفت و انعکاس وجود خودشونو توی اون قاب بی اغراق دیدن، اون لحظه های پر سخاوت بی منت زائیده شد. گروهی دیدن و مجبور شدن دیه ی ندیدن های گروهی که ندیدند و نمی بینند رو بپردازن. اقلیتی که قضای جبران مافات اکثریت چشم و دل بسته رو به جا میارن. بیایید گله نکنیم از آن اکثریت. الآن آخر سال است و زمان کم است برای تغییر دکوراسیونهای 6 ماهه و سالانه منزل که دیگه ادای روتین زندگی شون شده و در کنار اون هم وظیفه خطیر انتخاب بهترین تور مسافرتیِ هرچه دورتر بهتر، هرچه دورتر باکلاس تر، توی جلسه های «عید خود را چگونه گذارندید؟» بعد از عید، برنده تر. که اگر هم کسی دیر بجنبد و از قافله عقب بماند، خوش خوشانش قضا می شود. این سووشون نوشته ی: «شلخته درو کنید تا چیزی برای خوشه چینها بماند!» هم که دیگر قدیمی شده. اونقدر که از فرط رقابتهای دروئیسم این عزیزان اکثریت، التماس اهدای اسباب بازی برای کودکان خوشه چینمان در کادری 5 سانتی متری هم نگنجید!

وقتی شارمین رو به جمع گفت شرمنده ام که بهای آزادی و آزادگی جامعه مون باید از گردنبند دختر 10 ساله این سرزمین باز بشه، من یکی که لال شدم. وقتی آویشه و مینا (که گوشواره هاشو بخشید) توی جشن تولد، سکه هایی که بهشون هدیه شده بود رو دوباره تقدیم بچه های کانون کردن، زبونم درجا بند اومد. وقتی محسن.د رفت روی سن و داستان واقعی دوستش حمید رو تعریف کرد، شیرینی کیک تولد آویشه زیر زبونم تلخ شد. وقتی آقایی فروغی نام رفت و چقدر زیبا از زبان بچه های مقیم کانون خوند و گفت: "تو نمی دانی!" همونجا دانستم که هیچ نمی دانم. من وقتی به تلاشای نکرده ام، ندویدن هایم، خمیازه های کشیده ام و حرفهای نزده ام فکر می کنم رسما لال می شم. یه جیغ ضعیف و پیر ته گلوم می پیچه به خودش، ولی درنمی یاد. اما این دنیا زبان لال نمی خواد. جیغ خفه و ضعیف نمی خواد. این دنیا... فریاد می خواد. فریاد!

 

پ.ن. شماره حساب برای کمک به آزادی بچه های کانون:

۱۴۰۷۹۵۲۱۶۲-بانک ملت- حساب جام- به نام جمعیت امام علی (ع)

اگه اطلاعات بیشتری می خواید، به وبلاگ طرح طفلان مسلم سر بزنید.

 

2- شلخته درو نکنید

اینجا عکس سووشون نوشته تعبیر می شه: «شلخته درو نکنید تا چیزی برای خوشه چینها بماند!»

 جمعیت مستقل و هوشمند امداد دانشجویی- مردمی امام علی (ع)

جشنواره غذا و بازارچه خیریه ضرب در 2

توی این بازارچه هرکاری که کنی، حداقل ضربدر 2 می شه...!

مثلا غذا، صنایع دستی، کارت پستال و یا هرچیز دیگه ای که بخری فقط خودت رو خوشحال نکردی... یه لبخند هم روی لب یکی دیگه نشوندی!

 

ضرب در 2، یه جشنواره غذای معمولی نیست.

نشون به این نشون که آشپزای اون به غذاشون فوتی از فن عشق

دمیده ن تا اعجاز همه فن حریف لبخند غوغا به پا کنه.

اما نه اون لبخندهای لاغر و استخوانی و کم جون،

بلکه اون خنده هایی که برازنده کودکان سرزمینمون باشه.

پس ضربدر 2 می شویم،

برای ساختن خنده های چاق، لبخندهای بی رژیم...

 

زمان بازارچه: 23 تا 25 اسفند

زمان جشنواره غذا: 23 و 25 اسفند

ساعت: 10 الی 19

مکان: تهران، شهرک غرب، فاز یک، خیابان ایران زمین، کانون فرهنگی قدس

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 19:23 توسط :رهاورد| |

چقدرساده دلبستگی های کوچک خودرا بزرگ می شماریم، درحالی که نمی دانیم رمز بزرگ شدن، رهاشدن از این دلبستگی هاست.

اربعين امسال دختری 10 ساله بابخشیدن گردنبند خود به یکی از بچه های کانون اصلاح و تربیت، گویی بی صدا درگوشمان زمزمه کرد: «با بال های سنگین نمی توان اوج گرفت».

ما هم برآن شدیم تا روز میلاد این فرشته کوچک را با هم جشن بگیریم و بار دیگر با هم پرواز را تمرین کنیم.

 

وعده ما 20 اسفند 1387- ساعت 18 - کانون اصلاح وتربیت شهر زيبا

 

پ.ن: اين متن دعوتنامه جشنه. نوشته ي دوست خوبم راحله س.

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 1:21 توسط :رهاورد| |

مي خوام برم اينجا. چي مي شد خداي نقاش مثل باب راس موقع كشيدن اين نقاشي مي گفت: اين از آسمون، اينم درختش، اينم گل هاش، خيلي خب...حالا يه دختر هم هست كه داره اينجا زندگي مي كنه.

 

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 12:15 توسط :رهاورد| |

حتي اگر تمام نمازم را همان مرغ در حال نوك زدن باشم، ركعت سوم و چهارم را -اگر بنده باشم- بيدارترم، مي ايستم، در طلب يادآوري خم ابرويي تا حالتي كه محراب به فرياد آيد! در ركعت سوم است كه دلم مي خواهد صبورتر شوم، آرام تر بدوم، خميازه نكشم، طالب تر شوم، طالب تر شويم. من كه مي گويم –و تو هم باور داري- كه تسبيحات اربعه تمام عالم است و عالم غير از تسبيحات اربعه نيست. سبحان الله، والحمد لله، ولااله الا الله، والله اكبر. اين يعني درك تمام هستي. بالاتر از اين ذكر، دنيا به خود نديده. اگر خدا را بنده باشم، در همان ركعت، ايستاده سرود مي خوانم و سرتاپا اشتياق تسبيح و حمد و توحيد و تكبير آفريدگار مي شوم. آن وقت است كه مي خواهم آنقدر بايستم و اربعه ي يكي شدن با كائنات را -حتي اگر تعدادش از كتب احكام هم فراتر رود- تكرار كنم و تكرار كنم تا زير پايم علف سبز شود! علفهايي كه در زمين بلوغمان، به پاداش ايستادن پرتكرار بر سر والاترين اذكار آگاهي و انزجار از جهالت پرتكرار روئيده اند. تكرارهاي تكراري... این اربعه، ۴ خوان عروجند به ملكوت اعلي. ظريفان نيز مراتب طي طريق پارسايي را اينطور شمرده اند كه قنوتِ آتنا كوتاه نما و تسبيحِ سبحان طولاني!

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 1:42 توسط :رهاورد| |

ما

در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید

 

در عصر قاطعیت تردید

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال، یقینی نیست

 

اما من

بی نام تو

حتی

یک لحظه احتمال ندارم

...

 قیصر امین پور

اسفند 67

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 14:21 توسط :رهاورد| |

امشب براي حميد خوشحالم. نه حمید بی گناهی که به خاطر دیه 80 میلیونی ش (به علت تصادف در ماه حرام و قطع عضو) یه سال حبس کشید و یه توده سلول بدخیم 80 میلیونی هم به سلولهای سرطانی مادرش و سکته پدرش اضافه شد. نه به خاطر حمیدی که انقدر آزادی رو از خودش دور می دید که افسرده شد و اقدام به خودکشی هم کرد. برای حمیدِ امروز خوشحالم، حمیدی که 30 میلیون دیه اش بخشیده شده، حمید آزاده ای که به آزادی امیدوارتر شده.

امشب خوشحالم برای دختر 10 ساله ای که صدای ترک ترک های پوسته خودش رو شنید و از آن بیرون آمد و شد انار دانه دانه ی روز اربعین مان که فراتر از اهدای گردنبندش بود. شبیه اهدای حلقه زن و شوهری که شدن معجزه ی روز تاسوعامون. جشن تولد انار 10 ساله مون 20 اسفند توی کانون اصلاح و تربیت.

برای احسان خوشحالم. احسانی که 7 سال به علت بدسرپرست بودن توی کانون زندگی کرد و با اعتماد به نفس فوق العاده ش، به زیبایی یه آدم خودساخته که به زندگی شرافتمندانه ش افتخار می کنه، مومنانه می گه: «خداوند کسانی را که دوست دارد هرگز نمی گذارد در زندگیشان درمانده شوند. اگر قرار بود من بمیرم، حتما همان وقتی که د رخیابانها در سرما و گرما می خوابیدم، مرده بودم. خدا آنقدر بزرگ بوده که من تا الآن زندگی کردم، پس حتما او که خواسته من زنده باشم برای آینده م هم اتفاقات خوبی را در نظر گرفته.»

خوشحالم به خاطر قابی که از کانون اصلاح و تربیت ساختنش شروع شده. قابی خالی از سیاه نمایی و سفیدنمایی. قابی که واقعیت ها رو نشون می ده که خیلی وقت ها تلخه. اما موجی آغاز شده که آمادگی پذیرش حقیقت رو پیدا کرده، موجی که داره پر می شه از دریادلانی که می دونن و قبول کردن که خودشون هم همراه بچه های کانون روی سن پشت میکروفون هستن و اگر اون کودک/نوجوون جرمی مرتکب شده، خودشون هم شریک جرمش هستن و اگه نه به خاطر جرم، که به خاطر یه لحظه و یه اتفاق پاشون به کانون باز شده، دلیلش بی عدالتی و بی توجهی ایه که زائیده ی فرهنگی فعلی جامعه ست و می شه گفت این اتفاقات ابدا اتفاقی نیست، یه شبه به وجود نیومده و از ماست که بر ماست.

خوشحالم به خاطر راهی که شروع شده برای تشخیص گناه و گناهکار اصلی و مجازات بزه به جای بزهکار. نمی شه ادعا کرد اتفاقاتی که توی این همایش ها می افته، اتفاقات روتین و معمولیه؟ وقتی یه اتفاق و یه تاثیر درونی و نمود بیرونی در فرد فرد حاضرین یک جمع کثیر بروز می کنه، نمی شه گفت که معجزه ای صورت نگرفته. شاید آزادی هم در پس موضوعی به نام آزادگی قرار بگیره. کدوم دربندیه که با چشمای خودش معجزه ببینه و آزاده نشه. نشانه های حریّت نه فقط در یک نفر و دو نفری که برچسب جرم روشون خورده دیده می شه، اطمینانی که اون نشانه ها برای جور دیگر شدن و انتخاب های بهتر کردن می دن به تعداد حاضرینه، به تعداد کسانی که می شنوند و کسانی که می بینند. می خوام تو هم باشی و ببینی رفیق.

 پ.ن: ۳-۲ روز پیش همایش طفلان مسلم بود. مُردم تا اینا رو بنویسم. 3-2 روزی هست که دارم می میرم. یکی اینجا گفت خوشحالم. دروغ نگفت. ولی همچین راست راستم نگفت.

نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 22:36 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin