تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

 كعبه اي بايد ساخت

از جنس سماع

طوافي بايد

تا عبور از هشتمین چاکرا


و ظهور بايد كرد

در خود


يك عصر جمعه

منجي بايد شد

هنوز عيساي ناصري

در انتظار ظهور موعود

بر صليب مي شود

هر بامداد جمعه


نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 21:50 توسط :رهاورد| |

چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است

.

.

.


زمستان است...

زمستان است...

زمستان است...


نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 14:6 توسط :رهاورد| |

پري جان گفتي كه نيامدي "از امروز بگويي... امروز كه روز توست..."

گفتنم نيامده بود و همين حالا آمده... اما اين نيامدن، به معني خالي بودن نبود چون پر از حس روز تولد 21 سالگي بودم و همين حس مجال نوشتنم نداد! امروز انگار كه 20 سال اول را كرده باشم توي يه بقچه و يك سنجاق قفلي گنده زده باشم روش و دوباره از 1 سالگي شروع كرده باشم و افادۀ يه دامن صورتي تورتوري رو پيش دوستان بدهم كه از اين بهار نيكو معلوم شود كسي امروز متولد شده و مي خواهد در هواي بزرگسالي، كودكي كند. منظور، لوس بودن نيست، منظور، طي طريق است.

كودك، تنها يك كودك نيست

كودك والد است

كودك بالغ است

كودك غالب است

كودك ملكوت پروردگار است

كودكي اي با طعم هميشه زندۀ توت فرنگي!!! گوجه سبز!!! گيلاس!!! به شيريني و خنكي بستني!!! و هر طعم هميشه تر و تازۀ ديگري كه قضاي دوران كودكي مرا و همۀ ما را به جا بياورد. پس اين باشد نماز من. وقتي كه شيريني نماز كودكي را نچشيده باشم و آزادي و آزادگي را انتخاب نكرده باشم، تمام آزادي ها را به اسارت كشيده ام و اگر تلاشي براي لمس پرواز نكرده باشم، از پرواز پرنده ها به وجد نخواهم آمد، چون با حسادتي كه زائيدۀ بي ايماني به توانائيهاي الهي ام است، حكم جلب پرنده ها را هم داده ام.

از قول راحیل هم برايت بگويم:

"آلبوم ها چقدر خاطره دارند

از روزهائی که در آن نبوده اند

از لحظه هایی که با هم نخندیده اند

از فصل های نرفته!...

...

فرقی نمی کند که کجا باشی

بهار حتی از دیوارها هم عبور می کند!"

يك بار بر ما تولدي رفت و آمديم كه نه به آن يك بار تولد بسنده كنيم، آمديم كه متولد شدن را، متولد كردن را ياد بگيريم و مردن را و مراندن را از ياد ببريم. وقتي كه كودك مي شويم، يا وقتي سكوت مي كنيم و به آواز خدا گوش مي دهيم و وقتهاي مقدس ديگر (كه به تعداد آدمها ضرب در بي نهايت راه و وقت وجود دارد) آنوقت است كه ما متولد مي شويم و وقتي متولد مي شويم است كه مي توانيم متولد كنيم و وقتي كه متولد مي كنيم مي بينيم كه يك بار ديگر متولد مي شويم و اين چرخه مي چرخد و باز بار ديگر تولدي و ميلادي و ولادتي كه اين چرخ راه بيفتد و بچرخد و سرعت بگيرد و طي كند تا برسد به ساحلي كه مسيرش خود، مقصد است و از قول قيصر:

"موجيم و وصل ما، از خود بريدن است

ساحل بهانه اي ست، رفتن رسيدن است"

اين چرخ ما گاهي تك چرخ هم مي زند محض تغيير زاويۀ نگاه!!! و اين زاويۀ جديد، و اين تغيير، و اين نگاه... خوب است!!

۲۱ سالگي و همان ۱ سالگي ام آمده كه تلاش كند كه بگويد "كودكي" تاريخ مصرف ندارد، حتي اگر خلافش ثابت شود... آمده سعي كند كه به بهار اجازه بدهد حتي از ديوارها هم عبور كند چه برسد از پنجره...

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 23:55 توسط :رهاورد| |

الف) پایین تر نه. همان بالا بمان، همان بالا. دست مرا بگیر و آن بالا پیش خودت مهمانم کن. می خواهم روی ماه خداوندم را ببوسم...


ب) خنده می خواهم، خنده. انقدر که از خنده ی خودمان هم قلقلکمان بیاید و دوباره باز هم خنده...


ج) ای کاش من هم پرنده بودم. با شادمانی پر می گشودم. می رفتم از شهر به روستایی. آنجا که دارد آب و هوایی...


د) دیدن بازی پسربچه ها توی پارک، دم ظهر ، وقتی بعد از چند ساعت از مدرسه تعطیل شدن و هنوز اونقدر انرژی دارن که کیفشونو یه گوشه ای پرت کنن و -با چنان جدیتی که انگار اون لحظه هیچ چیز مهمی تو دنیا نیست و اصلا دنیا چند دقیقه ای نیست بشه و اونا به شدیدترین شکل ممکن هست بشن- یه توپ بندازن وسط پارک و سوت شروع بازی و دویدن و پریدن و هیاهو، بدجور حس زندگی به آدم می ده. حتی بد و بیراها و بی ادبیاشونم شیرین و خنده آوره. حالا اگه آدم بخواد از ادای نگاهای پرحسرت دلمرده های پیر رو درآوردن دربیاد -که می خوان فقط نگاه کنن و به دیدن زندگی زنده باشن نه به زیستن اون-، اونوقت اونم می تونه لذت پرواز دسته جمعی رو بچشه، و اگه خودشو بندازه وسط معرکه و تندتر از همه شون بدوه و اون لحظه فقط به بازی و رفقا فکر کنه و دیگر هیچ -و به دنیا بگوید که بایستد- و یک بار دیگه صدای ملت همیشه در صحنه ی قضاوتو دربیاره که بگن "خرس گنده رو باش!!" این جوری که دیگه فبها...


ه) کتاب های مقدس جا انداخته اند که بنویسند "خوردن بستنی رابطه ی مستقیمی با احساس خوشبختی دارد".
سوال: آیا در بهشت بستنی فروشی پیدا می شود؟

نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 2:4 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin