رهاورد
يه اتاق يه چارديواري بدون ديوار و دور تا دورش يه عالمه پنجره ي چوبي كه همگي رو به يه آبي بي نهايت باز شده باشن پنجره! يه قاب كه براي پرنده ي توي دلش قفس نباشه و بشه پشتش ايستاد و به پرواز پرنده ها خنديد براشون دست تكون داد بلكه ام باهاشون بال زد و رفت و ديگه ام پيدا نشد... * يه اتاق با چند تا گلدون سفالي از جنس خود من كه توش گلهاي شمعدوني باشه و بشه بهشون آب داد بو كرد دلتنگشون شد و همينطور دلتنگ سفال گلدوناي كهنه ي اتاق مثل دلتنگ شدن براي اون ابتداها كه سفالمون تازه و تر بود وقتي كه هنوز جاي دستهاي كوزه گر روي تن گِلي مون بود و چه خوب به ياد داشتيم كه بسيار نوازش شده ايم * يه اتاق با يه طاقچه ي خودموني كه جا خوش كرده زير يه ترمه ي پرنقش و نگار كه بدجوري بوي سه تار گرفته با دو تا شمع دان شيشه اي سبز كه تا نزديكياي سقف رفتن بالا مثل دو تا مناره ي يه مسجد خصوصي و يه عكس يادگاري قديمي، كه هميشه ي خدا خاطره ش تازه س * يه اتاق كه يه گوشه اش سه پايه و بوم و قلم مو نشسته باشن و منتظر آفرينش ديگري خلقي از عدم كه خود معجزه س شبيه رسيدن به اوج بي نهايت از روي هبوط صفر حتي يه قفسه پر از كتابهايي كه كت و شلوار به تن، دارن عينكاشونو پاك مي كنن مثلا يه صندلي قژقژي كه تاب بخوري توش كلمه ها رو سُر بدي درون خودت بچرخي تو فلك و هرچقدر كه دلت بخواد، براي تخيلت جواز صادر كني چه شود! * يه اتاق با يه خورشيد و يه ماه كه محرم اين چارديواري بي ديوارن و اجازه دارن كه با كفش بيان توي اتاق حضرت خورشيد از بس كه خاك ته كفشش روي فرش يه عالمه نور جا مي ذاره جا مي ذاره و پس هم نمي گيره و دوشيزه خانمي كه اسمش ماه باشه با كفشاي تاق تاقي نقره اي ش مياد -آروم و بي سر و صدا- و توي چشمامون يه خواب نقره گون جا مي ذاره كه بدرخشن توي تيرگي شب و خیلی آروم و باوقار مي ره پي سماع شبانه ش * يه اتاق يه پنجره كه مي شه توش گم شد و ديگه ام پيدا نشد يه طاقچه دو تا مناره كه تا نزديكياي سقف رفتن بالا و يه مسجد نقلي و بسياري رنگ و رقص و توازن كه كار رو به عبادت مي كشونه با يه خداي زنده كه صبح سحر بيدار مي شه وقتي همه خوابيم و برامون چاي خوش عطر دم مي كنه ديوارا رو برمي داره و خوابيم لبخند مي زنه تمام پنجره ها رو كه باز كرد براي پرواز دست تكون مي ده وقتي هنوز خوابيم دوباره لبخند يه خدا كه فوتي به گرد و غبار قاب عكس يادگاري مي ندازه و بوي خاك تنش برمي داره تمام طاقچه رو دستي به سه تار روي طاقچه مي كشه همراه يك آواز و مي نوازه... قلم موي رنگي شو روي بوم عين معجزه مثلا روي يه صندلي قژقژي هي تاب، سرسره و چرخ و فلكي با كلمه ها هي تخيل و ما خوابيم هنوز و شبا كه جاي نوازش دستاش روي اين همه گِل خوابيده، تازه مي شه و هنوز مي خنده خوابيم هنوز مي خنده و يه خورشيد كه خاك پاش، نوره و يه ماه كه شبي و سماعي وقتي همه خوابيم و يه خدا كه هنوز مي خنده با كفشاي تاق تاقي نقره اي ش كه آرومن و باوقار هنوزم كه هنوزه مي خنده و تو و يه خدا كه هنوز و من و كائنات كه مي شه تمامشو رصد كرد از دل همين اتاق پ.ن. چي؟ قصه؟ شعر؟ تخيل؟ نه نه نه... موضوع اينه كه لابلاي حجمي از احساس، كليد "اينتر" رو فشار مي دم و مي مونم كه اسم قالب نوشتاري اين پست رو چي بذارم! اگر تعريف شعر همينه كه هرجاي سطر كه دلمون بخواد اينتر بزنيم، پس من يه شاعرم در غير اينصورت من كسي هستم كه هر وقت دلم بخواد اينتر مي زنم و دوباره آغاز از سر خط. مطمئنم كه هر دوشون خوبه. گویا خودم را خواب دیدم: در آسمان پر می کشیدم و لابلای ابرها پرواز می کردم و صبح چون از جا پریدم در رختخوابم یک مشت پر دیدم یک مشت پر، گرم و پراکنده پائین بالش در رختخواب من نفس می زد آن گاه با خمیازه ای ناباورانه بر شانه های خسته ام دستی کشیدم بر شانه هایم انگار جای خالی چیزی... چیزی شبیه بال احساس می کردم! -قیصر عزیز-
| Design By : Night Skin |


