تبليغاتX
رهاورد - نامه اي به نرگس و همه نرگس ها


رهاورد

سلام نرگس. حالت چطوره؟ اولين باري كه ديدمت –با اون كت و دامن كرمي خوشگلت، از اونايي كه منم بچگيام داشتم- خوب بودي. تو بودي با اون كت و دامن كرمي خوشگلت، شبانه و فرزانه و محمد و چند تا رفيق ديگه ت، كه داشتيد جلوي قلعه تون تو اون ذلّ ظهر بازي مي كرديد. تو اولين كسي بودي كه وقتي ما رو  ديديد اومدي جلو و با اعتماد بنفس فوق العاده ت سر صحبتو باز كردي. گفتي اسم من نرگسه و اسم ما رو پرسيدي. خب مي دوني؟ تو همون نگاهاي اول هم همه مون فهميديم كه تو با بقيه يه فرقايي داري. انگار كه از همه شون بزرگتر بودي، با اون رياست و جذبه ي ذاتي اي كه از چشماتم معلوم بود، منو ياد شخصيت كلانتر ها انداختي. تو دلم گفتم نرگس تو الآن فقط يه ستاره كم داري كه بچسبوني روي سينه كت كرمي خوشگلت، و رسما بشي كلانتر كل قلعه. ظهر بود ولي دوست داشتم دستتو بگيرم برسونمش به آسمونا و تو ستاره خودتو از 7 تا آسمون انتخاب كني و با دستاي خودت بچيني و بچسبونيش رو سينه ت. بار دوم كه ديدمت –دم افطار بود و هوا تاريك شده بود و ديگه اون ظهر زمخت نبود- مهربونتر شده بودي. همه تون آرومتر و مهربونتر شده بوديد. اونوقت خيالم از بابت سنگ بازي هاي راست راستكي كه با هم مي كرديد يه كم راحت شد. دعا دعا مي كردم همون كت و دامن كرمي خوشگلت تنت باشه، ولي اين دفعه يه پيرهن آبي پوشيده بودي كه روي يقه ش تورتوري بود، خنده ت نگيره ولي منم قد تو كه بودم –البته فكر نكني الآن خيلي بزرگ شدما من روز به روز دارم كوچولوتر مي شم و تو بزرگتر مي شي تا يه روز بشيم قد هم- يه پيرهن شبيه مال تو داشتم، منتها لباس من ساتن نبود و مثل مال تو برق نمي زد، ولي تورتوري و آبي و بلند بود و من توي اون لباس شبيه الآن تو بودم با يه كليپس زرد روي موهام، موهایی كه مثل مال تو لَخت نبود. اين دفعه دم افطار، كه از اون ظهر داغ كه تو و شبانه و فرزانه و بقيه بي توجه بهش بازي مي كرديد خبري نبود، ديدم كلانتر بودن ديگه برازنده تو و اون پيرهن آبيت نيست و بداخلاقت مي كنه. اگه دوست داشتي ستاره تو بزن روي موهات كه مهربونترت كنه و نذاره ديگه با اون سنگاي اخمو، شبانه رو بزني. و هر شب آرزوهاتو – كه تا اون شب مي گفتي يه عروسك و يه تختخوابه- بهش بگي تا اون براورده شون كنه.

مي دوني؟ دوست داشتم شناسنامه شبانه رو ببينم و از اسمش مطمئن بشم. اما ترسيدم مامانش بگه شبانه شناسنامه نداره و درد جلد كهنه شناسنامه نداشته شبانه هم به بقيه دردهاي مادرش اضافه بشه. دومين بار که دیدمت -و خدا نكنه آخرين بار- با خودانگيختگي فراوون و هوش زيادت كمي هم ترسيده بودي. از اون آقاهه كه هي ميومد بيرون از اتاقشون و ديد مي زد دوربين بازي هاي ما رو. تو با ترسي كه تو رو بزرگتر از سنت كرده بود گفتي ببين اين آدم مي كشه، و من براي تو و تمام دخترانگي هاي قلعه و همه قلعه ها ترسيدم. كاش ظهرها كه كلانتر مي شي و شبا كه فرشته مهربون آبي پوش و هميشه ي ديگه كه من نمي بينمت ديگه چه شكلي مي شي، خيلي مواظب خودت و بقيه باشي. مي دونم كه از پسش برمياي. انگار بعدا بازم سراغمو گرفته بودي، اون شب مهم دوست داشتم بيام ديدنتون ولي ... نشد.

 اما من بعد از مدتي خونه به دوشي، فعلا اومدم خونمون. توي اتاقی كه دوستش داشتم، لاي كتابايي كه دوستشون داشتم، كامپيوتري كه دوست داشتم، شهري كه دوستش مي داشتم، دوستا و مامان و بابا و خواهرايي كه دوستشون داشتم، و دانشگاهي كه البته چندان دوستش نداشتم. نرگسي كه تو باشي، دارم پاهامو  لابلاي گذشته و خود سابقم مي كشم و می گذرم از کنارشون، حالا دیگه چيزي نمي طلبم جز تو، ديگه انگيزه اي نمي بينم جز تو، ديگه عشقي ندارم جز تو و مقصدي كه راه تو منو بهش مي رسونه. كاش من و تو براي هم پل مي شديم تا از هم بگذريم و برسيم به اون جايي كه پر ستاره ست. خونه ي همون ستاره هايي كه يكي از اونا رو تو چيدي. الآن شب قدره و همه دارن عمن يجيب مي خونن و منم نشستم پاي سفره عمن يجيب تو. كاش فراموشم نكني، من كه فراموشت نمي كنم.

پس به اميد ديدار تو و همه گل های نرگس...

* تصویر آخر از سمت چپ: فرزانه-نرگس-شبانه

**این پست متعلق به همه ساکنان قلعه الیمونه (بعدا در موردش بیشتر می نویسم) قلعه الیمون کشف آقای آسمون آبي مي باشد. مي تونيد اونجا بيشتر در مورد اين شيوه قلعه نشيني بخونيد!

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 2:43 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin