رهاورد
(گزيده هايي از كتاب مريم مجدليه- جبران خليل جبران-قسمت دوم) (الف) در يكي از شب ها، عيسي از كنار زنداني در برج داود گذشت در حالي كه ما پشت سر او راه مي رفتيم. ناگهان ايستاد و گونه هايش را بر سنگ ديوار زندان نهاد و گفت: اي برادران روزگار كهن من! دل من با دل هايتان از پشت اين ديوار مي تپد. اي كاش مي توانستيد در آزادي من خود را آزاد كنيد و همراه من و دوستانم گام برداريد. شما زنداني هستيد اما تنها نيستيد. چه بسيار زندانياني هستند كه در خيابان ها راه مي روند و با اين كه بال هايشان نشكسته است اما همچون طاووسان بال مي گشايند ولي پرواز نمي كنند. اين ديوارها فرو خواهند ريخت. و از اين سنگ ها شكل هاي جديدي خواهند ساخت و شما در روزگار آزادي جديد من آزادانه خواهيد ايستاد. عيسي چنين گفت آنگاه به راه خود ادامه داد اما دستش را بر روي ديوار زندان مي كشيد تا اينكه از برج داود دور شديم... (ب) براي نخستين بار دوستانش را كه تعدادي از مردان و زنان سرزمين شمالي بودند، برگزيد. آنان برده نبودند اما تني نيرومند و روحي بي باك داشتند. و در بيست سال گذشته جهان را با شجاعتشان در برابر مرگ و بي پروايي شان به تعجب واداشتند. عيسي هرگز طرفدار برده اي كه دشمن اربابش است نبود. او حتي از اربابي حمايت نكرد كه ضد برده اش باشد! او از هيچ مردي طرفداري نكرد كه بر عليه ديگري باشد. (ج) پس چون صدايش بريده شد، روزها نيز خاموش شدند. و چيزي نماند جز پژواك سخنانش در خاطراتم، اما ديگر صدايش به گوشم بازنخواهد گشت. يكبار او را شنيدم كه مي گفت: با نور اشتياق به سوي كشتزارها برويد و در كنار زنبق ها بنشينيد تا به سخنان او با خورشيد گوش فرا دهيد! او براي شما جامه نمي بافد و با چوب و سنگ خانه اي برايتان نمي سازد اما، او آواز مي خواند. (د) عيسي مسيح: هميشه به ياد داشته باشيد! دزد، نيازمند است. دروغگو، ترسو است. صيّاد، اگر شكار شبتان نشود، شكار نگهبان ظلمت خويش است. از شما مي خواهم بر همه ي آنان دلسوزي كنيد. اگر به خانه هايتان آمدند، درهايتان را بر روي آنان بگشاييد و در كنار سفره تان بنشنيد و اگر آنان را نپذيريد، در هيچ عملي كه انجامش مي دهند، بي تقصير نيستيد!
| Design By : Night Skin |


