رهاورد
الف) پایین تر نه. همان بالا بمان، همان بالا. دست مرا بگیر و آن بالا پیش خودت مهمانم کن. می خواهم روی ماه خداوندم را ببوسم...
ج) ای کاش من هم پرنده بودم. با شادمانی پر می گشودم. می رفتم از شهر به روستایی. آنجا که دارد آب و هوایی...
د) دیدن بازی پسربچه ها توی پارک، دم ظهر ، وقتی بعد از چند ساعت از مدرسه تعطیل شدن و هنوز اونقدر انرژی دارن که کیفشونو یه گوشه ای پرت کنن و -با چنان جدیتی که انگار اون لحظه هیچ چیز مهمی تو دنیا نیست و اصلا دنیا چند دقیقه ای نیست بشه و اونا به شدیدترین شکل ممکن هست بشن- یه توپ بندازن وسط پارک و سوت شروع بازی و دویدن و پریدن و هیاهو، بدجور حس زندگی به آدم می ده. حتی بد و بیراها و بی ادبیاشونم شیرین و خنده آوره. حالا اگه آدم بخواد از ادای نگاهای پرحسرت دلمرده های پیر رو درآوردن دربیاد -که می خوان فقط نگاه کنن و به دیدن زندگی زنده باشن نه به زیستن اون-، اونوقت اونم می تونه لذت پرواز دسته جمعی رو بچشه، و اگه خودشو بندازه وسط معرکه و تندتر از همه شون بدوه و اون لحظه فقط به بازی و رفقا فکر کنه و دیگر هیچ -و به دنیا بگوید که بایستد- و یک بار دیگه صدای ملت همیشه در صحنه ی قضاوتو دربیاره که بگن "خرس گنده رو باش!!" این جوری که دیگه فبها...
ه) کتاب های مقدس جا انداخته اند که بنویسند "خوردن بستنی رابطه ی مستقیمی با احساس خوشبختی دارد".
سوال: آیا در بهشت بستنی فروشی پیدا می شود؟
| Design By : Night Skin |


